#پارلا_پارت_215


ولی کم کم علیرضا عوض شد... دیگه در مورد تو حرف نمی زد... دیگه کاراش به اندازه ی اون اوایل به نظرم عاشقانه و هیجان انگیز نمی اومد... می دونی... نزدیکیم از لحاظ جنسی باعث شده بود من بهش وابسته بشم... من بهش عادت کرده بود... نمی دونم عادت بود یا علاقه... اصلا اگه می شد فرق بین عادت و علاقه رو تشخیص داد که مردم این قدر توی روابط عاشقانشون بدبختی نمی کشیدند... ولی من راضی بودم. او دوست پسر خوبی بود. با کلاس بود... خوش تیپ بود... پولدار... تا این که بعد یه مدت یه دفعه عوض شد... خیلی رفتارش با من سرد شد... جواب زنگ و اس ام اس هام رو هم نمی داد. خیلی از دستش ناراحت بودم. داشتم نقشه می کشیدم که حالش رو بگیرم ولی همین که موضوع رو مطرح کردم گفت که اگه ناراحتم بهم بزنم... من سعی کردم از موضوع بهم زدن طفره برم ولی اون خودش به این موضوع گیر داد... وقتی دید من نمی خوام بهم بزنم خودش باهام به هم زد... یادته که چه حالی داشتم اون موقع... خیلی ناراحت بودم... هیچ وقت دوست پسر به اون خوبی نداشتم... به نظرم مورد مناسبی می یومد و منم بهش علاقه داشتم. هرچند که از علاقه ش به تو ناراحت بودم و در کل حس بدی داشتم... یعنی حس می کردم که من و فقط برای خوش گذرونی و عشق و حالش می خواد... خب البته الان با هر پسری هم که دوست بشی همینه دیگه... برای همین چیزها می خوادت... خلاصه اون دوران برام خیلی سخت بود... همه ش با خودم فکر می کردم که من به خاطر یه پسر که حتی علاقه ای هم بهم نداره دیگه دختر نیستم... پسری که به دوستم علاقه داره... با این حال سعی می کردم به تو حساسیت نشون ندم. من از تو بدی ندیده بودم. با این که بهت حسودیم می شد ولی سعی می کردم به این حس خیلی میدون ندم... تو که از اولش هم به علیرضا کاری نداشتی... بعد یه مدت... نمی دونم چند وقت پیش... علیرضا دوباره باهام تماس گرفت. می خواست دوباره باهام دوست شه. حدود یکی دو هفته پیش بود... من خر که هنوز بهش امیدوار بودم قبول کردم. دوباره رابطه ی کثیف و نحس من و اون شروع شد. البته این بار خیلی بیشتر از قبل بهم کم محلی می کرد. در ظاهر دوست بودیم ولی اون هر وقت به من احتیاج داشت سر و کله ش پیدا می شد. حتی جواب اس ام اس هایم رو هم نمی داد. منم تصمیم داشتم که ازش فاصله بگیرم... داشتم روی خودم کار می کردم که با احساسم نسبت به اون کنار بیام. می خواستم بین عقل و احساسم عقل رو انتخاب کنم. تا این که چند روز پیش علیرضا بهم زنگ زد و گفت که برم دیدنش... این قدر زبون و ریخت که راضی شدم. آدرس همون خونه ی توی شهرک غرب رو بهم داد. منم پاشدم رفتم اونجا. تا رسیدم اونجا چند نفر مرد گنده ریختن سرم و دست و پام رو بستن... بماند که عین سگ ترسیده بودم... داشتم قبضه روح می شدم. سعید رو تا حالا دیدی؟

چینی به بینیم انداختم و گفتم:

صد بار! مرتیکه آشغال!

ساقی سر تکان داد و گفت:

اون عوضی خیلی من و ترسوند. بهم گفت که باهات حرف بزنم و همون حرف هایی که شنیدی رو تحویلت بدم... تو هم که من و باور کردی و پاشدی اومدی اینجا... من خیلی متاسفم... نمی دونستم علیرضا می خواد این کار و باهات بکنه... نمی دونم داره ما رو کجا می بره... نمی دونم برای چی داره این کار رو می کنه... خواستم فرار کنم که من و گرفتن... سعید اصلا رحم نداره... اگه علیرضا نبود من و می کشت... می بینی که چه بلایی سر صورتم اورده... من و ببخش... خریت من تو رو انداخت توی دردسر.

ساقی دوباره داشت اشک می ریخت... عذاب وجدان گرفته بود. او بی گ*ن*ا*ه بود ولی داشت به خاطر سکوت و خ*ی*ا«ن*ت من تقاص پس می داد. نتوانستم تحمل کنم. دستش را فشردم و گفتم:

تقصیر تو نیست... تقصیر منه که به علیرضا روی خوش نشون دادم.

ساقی اخم کرد و گفت:

منظورت چیه؟

آهی کشیدم و گفتم:

من... تمام مدتی که تو با علی دوست بودی... باهاش دوست بودم... .

ساقی با چشم هایی که از تعجب گشاد شده بود بهم زل زد. من لبم را تر کردم و ادامه دادم:

اون می خواد قاچاقی بره خارج... می خواد من و هم با خودش ببره... برای همین از تو سوء استفاده کرد تا من و گیر بندازه... می دونست من بهت اهمیت می دم.

ساقی دستش را از زیر دستم بیرون کشید و با عصبانیت گفت:

چی داری می گی؟

متوجه شدم که ناراحتش کرده ام. دستم را بالا بردم و گفتم:

عصبانی نشو... یه عمر وقت داری که از من به خاطر کارهایم متنفر و عصبانی باشی ولی به خدا الان وقتش نیست. الان باید یه راهی برای رفتن پیدا کنیم.

ساقی ازم فاصله گرفت. سرش را با دستانش گرفت و گفت:

باور نمی شه... تمام این مدت که من احمق دوست دختر اون عوضی بودم تو هم باهاش بودی؟ تو می دونستی که اون دوست پسرمه... نمی دونستی؟

با التماس گفتم:

romangram.com | @romangram_com