#پارلا_پارت_214
با خوشحالی از جا پریدم. موهای آشفته ام را با دست مرتب کردم. پای چشم هایم را با دست پاک کردم. با اشتیاق به در چشم دوختم. صدای مکالمه ای را از بیرون شنیدم و بعد ساقی وارد اتاق شد. با دیدنش اول خوشحال شدم ولی بعد جیغ کوتاهی کشیدم. ساقی با دیدن من به سمتم دوید و خودش را کنارم انداخت. من را در آغوش کشید و گفت:
خدایا شکرت! خدایا صد هزار مرتبه شکرت... .
ساقی زد زیر گریه و ادامه داد:
اگه بلایی سرت می یومد خودم و می کشتم... من تو رو توی دردسر انداختم... عجب خریم من! من و ببخش پارلا... خواهش می کنم من و ببخش.
گریه ی ساقی شدت گرفت. من او را از خودم جدا کردم و به صورت زخمیش نگاه کردم. لبش شکافته بود و ل*خ*ته خونی پایین چانه اش دیده می شد. چشم چپش ورم کرده بود و بینیش شکسته بود. با دیدن ظاهر وحشتناک او بغض کردم. با صدایی که به زور در می آمد گفتم:
چه بلایی سرت اوردن؟
ساقی اشک هایش را پاک کرد و گفت:
مهم نیست... بی خیال پارلا!
دست لرزانم را روی دهانم گذاشتم... خدایا! چه بلایی قرار بود سر من و ساقی بیاید؟ با دیدن او فشارم پایین افتاد و از خودم متنفر شدم که چند دقیقه ی پیش به علیرضا اجازه داده بودم لب هایم را بب*و*سد... او داشت ساقی را نابود می کرد. دست ساقی را گرفتم و نوازش کردم. بی اختیار لبخند زدم و لپش را محکم کشیدم... چه قدر دلم برای لپ هایش تنگ شده بود... او هم دست های کوچک من را نوازش می کرد و با چشم هایی خیس بهم لبخند می زد. دوباره تکرار کرد:
من و ببخش... نمی دونستم این طوری می شه... خیلی خریت کردم... اصلا دوست شدن من با علیرضا از اولش هم خریت بود.
سر تکان دادم و گفتم:
تو من و ببخش... .
ساقی گفت:
تقصیر منه که الان تو اینجایی.
با نگرانی گفتم:
ساقی چه اتفاقی افتاد؟ بین تو و علیرضا چی گذشت؟
ساقی سرش را پایین انداخت و گفت:
از اولش خریت کردم که با علیرضا دوست شدم... خب خودت که می دونی... علیرضا پسر خوش تیپ و پولداریه... خوب بلده زبون بریزه و آدم و خر کنه... همون موقعی که با هم تصادف کردیم و تو با آژانس رفتی کنارم نشست و شروع کرد به زدن مخم... بهم شماره داد... فردا صبحش هم با هم بیرون رفتیم و تصمیم گرفتیم که دوست بشیم. راستش خیلی ازش خوشم اومده بود... رفتارش واقعا تاثیرگذار بود... عین یه جنتلمن واقعی... خیلی پسر احساساتی و شیرینی به نظر می رسید... من واقعا توی همون یه روز بهش علاقه مند شدم. شب که مامانم نبود دعوتش کردم خونمون... اونم برام یه کادو گرفت و اومد... پول خسارت ماشین رو حساب کرد... می دونی... خیلی ازش خوشم اومد... اون شب... چه جوری بگم... با این که با هم تنها بودیم خیلی با هم پیش نرفتیم... به هر حال شب اول بود و من مطمئن نبودم که بخوام باهاش بمونم... ولی من واقعا داشتم بهش علاقه مند می شدم... فقط یه چیزی توی رفتارش بود که خیلی اذیتم می کرد... مرتب از تو حرف می زد. هر وقت من و می دید می گفت سلام خوبی چطوری؟ دوستات خوبن؟ پارلا چطوره؟ چه خبرا؟ پارلا رو توی دانشگاه دیدی؟... می فهمی چی می گم؟ من ازش خوشم اومده بود ولی حس می کردم اون از تو خوشش می یاد. با خودم فکر می کردم چون از طرف تو کم محلی دیده با من دوست شده تا این طوری به تو نزدیک بشه... تو هم که اصلا مراعات نمی کردی و جلوی من اون روز گفتی آمارتو به علیرضا ندم... واقعا آتیش گرفتم اون روز... این شد که خیلی از تو بدم اومد... دارم روراست بهت می گم... ازت بدم اومده بود. بهت حسودیم می شد.
پوزخندی زدم... یادم آمد که من هم در آن دوران به ساقی حسودی می کردم... به زیبایی او ... به شانس خوبش که با علیرضا دوست شده بود... درست زمانی به او حسودی می کردم که او هم همین حس را نسبت به من داشت... .
ساقی ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com