#پارلا_پارت_216
این طوری نکن ساقی... دیگه چه اهمیتی داره؟ الان که جفتمون فهمیدیم علیرضا چه آدمیه... دیگه مهم نیست که... .
ساقی وسط حرفم پرید و با صدای بلندی گفت:
تو می دونستی که من دوستش دارم... با این حال بهم خ*ی*ا«ن*ت کردی... تو می دونستی و بهم خ*ی*ا«ن*ت کردی... به تو ام می گن دوست؟ ببین با این رابطه ی مسخره تون من و کجا انداختی؟ صورتم و ببین.
ولی من فقط اشک هایی که دوباره توی چشم های ساقی جمع شده بود را می دیدم. با ناراحتی گفتم:
می دونم عزیزم... به خدا عین چی پشیمونم... .
ساقی داد زد:
پشیمونی تو به چه دردم می خوره؟
با ناباوری به او نگاه کردم و گفتم:
تا دو دقیقه ی پیش که فکر می کردی گرفتاری من به خاطر تو اِ انتظار داشتی من ببخشمت... ولی حالا که فهمیدی قضیه برعکسه به جای این که من و ببخشی و به فکر راه فرار باشی داری من و محکوم می کنی... ساقی به خدا الان وقت دشمنی نیست. من و تو الان باید با هم متحد بشیم.
ساقی که دوباره داشت گریه می کرد گفت:
آره! زدن این حرف برای تو که عزیزکرده ی علیرضایی آسونه... تو اینجا روی تخت خوابیدی اون وقت من... ازت متنفرم پارلا... .
با التماس گفتم:
این قدر بی انصاف نباش ساقی.
ساقی جیغ زد:
مگه تو انصاف داشتی که منم با انصاف باشم؟
در همین موقع سعید وارد اتاق شد و با اخم و تخم چشم غره ای به ما رفت و گفت:
دختر! بیا برو بیرون... بسه برای امروز.
من گفتم:
تو چی می گی این وسط؟
سعید با مشت به در زد و داد زد:
romangram.com | @romangram_com