#پارلا_پارت_209


حق می دم بهت... ولی چاره ای نداشتم. یه نفر مامور پلیس مراقبت بود... باید می پیچوندمش... ساقی رو هم یه کاریش می کنیم... در مورد این مردها نگران نباش... اینها فقط ما رو از مرز رد می کنند... جرئت ندارن بدون اجازه ی من بهت نگاه کنند. فرخ هم اوایل فکر می کرد که تو فقط دوست دختر منی که با سیاوش هم در ارتباطی... بهش حق بده که نگران بشه... ولی وقتی فهمید که من چه قدر دوستت دارم دستور داد کاریت نداشته باشند. دیگه حله؟

رویم را برگرداندم و گفتم:

حله؟! چه قدر بچه و احمقی!

علیرضا گفت:

ببین پارلا... این طوری آبمون توی یه جوب نمی ره.

با حرص گفتم:

می خوام نره!

علیرضا عصبانی شد و گفت:

هرچی من هیچی نمی گم پرروتر می شی. هی می خوام به روم نیارم و تحملت کنم ولی تو اصلا حالیت نمی شه... من به اندازه ی کافی سرم شلوغ هست و بدبختی دارم... خواهشا یه مقدار قابل تحمل تر باش... دوست ندارم عصبانی بشم و بلایی سرت بیارم.

چیزی نگفتم و سرم را پایین انداختم... علیرضا با لحن ملایم تری گفت:

شام چی می خوری برایت بگیرم؟

زیرلب گفتم:

کوفت!

رویم را برگرداندم و به دیوار اتاق چشم دوختم که سبز ملایم بود. هنوز در ذهنم به دنبال راهی برای فرار می گشتم. علیرضا از جایش بلند شد و گفت:

من می رم دنبال کارام... تو هم بی خودی تلاش نکن که از این جا در بری... بقیه ی آدمای اینجا به اندازه ی من صبور و احمق نیستن... عاشق چشم و ابرویت هم نیستن.

به علیرضا توجهی نکردم. او از اتاق خارج شد. من خودم را روی تخت انداختم. راه فراری به نظرم نمی رسید... فقط به بهانه ی دستشویی می توانستم از آن اتاق خارج بشوم که ایده ی خوبی به نظر نمی رسید. اصلا دوست نداشتم سعید را دوباره ببینم.

به ساعت مچیم نگاه کردم... یازده بود... می دانستم مادرم هنوز نگران نشده است... خیلی شب ها ساعت یک و دو خانه می آمدم... او هنوز خبر نداشت که سر دختر احمق و ساده اش چه بلایی آمده است... مگر این که مارال به او خبر داده باشد... مارال! هر وقت به او فکر می کردم انرژی می گرفتم... او تنها امیدی بود که من داشتم... چه قدر خوب شد که دستشون بهش نرسید... او حتما به پلیس خبر می داد... .

آن قدر به دیوار سبز رنگ خیره ماندم و با خودم فکر کردم که عاقبت همان طور خوابم برد.



چشم هایم را باز کردم. اتاق کم نور بود ولی می توانستم تشخیص بدهم که صبح است. صدای قطار به گوش می رسید. تمام بدنم درد می کرد. گلویم به شدت درد می کرد و داشتم از تب می سوختم... سردم بود و می لرزیدم. دست نوازشگری را روی گونه ام احساس کردم... سرم را چرخاندم و علیرضا را دیدم. او با محبت بهم لبخند زد و پیشانیم را ب*و*سید. آهسته گفت:

romangram.com | @romangram_com