#پارلا_پارت_210
پاشو عزیزم... پاشو یه چیزی بخور... دیشبم با شکم خالی خوابیدی.
با صدایی گرفته که به زور در می آمد گفتم:
حالم بده.
آن قدر بی حال بودم که حتی نای نفس کشیدم هم نداشتم. چشم هایم را روی هم گذاشتم و خواستم دوباره بخوابم که صدای سعید را شنیدم:
مریض باشه بهتره... کمتر دردسر درست می کنه.
علیرضا گفت:
تو چی کار به این کارها داری؟
سعید با لحنی که تمسخر ازش می بارید گفت:
اگه من به این کارها کار نداشتم که این دختره تا حالا صد بار از دستمون در می رفت.
چشم هایم را باز کردم. دوست داشتم بچرخم و صورت سعید را ببینم و بعد هرچی دری وری در طول عمر مفیدم یاد گرفته بودم نثارش کنم... ولی همین که کمی جا به جا شدم صدای گام هایش را شنیدم و به دنبالش صدای بسته شدن در... رفته بود.
ناله ای کردم. احساس می کردم که دارم از این مریضی می میرم... ولی من نباید می مردم... اگر من می مردم ساقی چی می شد؟ من باید از جایم بلند می شدم... باید کاری می کردم... باید ساقی را پیدا می کردم و با خودم می بردم... نباید دست روی دست می گذاشتم... فقط خودم بودم که می توانستم به خودم کمک کنم... باید می رفتم... ساقی!... به خاطر من در آن شرایط گرفتار شده بود.
تمام توانم را جمع کردم و با ناله ای سر جایم نیم خیز شدم. علیرضا با لحنی آرامش بخش گفت:
چی کار می کنی عزیزم؟ دراز بکش... استراحت کن که بهتر بشی.
با آن صدای وحشتناک و گرفته آهسته گفتم:
می خوام برم.
علیرضا خودش را جلوتر کشید و ب*غ*لم کرد. با ضعف و سستی سرم را روی شانه اش گذاشتم. مریض بودم و احساس می کردم تک تک سلول های بدنم درد می کند. وضعیت روحیم هم خراب بود... دوست داشتم به حال خودم زار بزنم... ولی... حتی در آن وضعیت هم می خواستم قوی بمانم... از ضعف نشان دادن بدم می آمد... برای همین از گریه کردن و غش کردن متنفر بودم. با این حال نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم:
دارم ... می میرم.
علیرضا موهایم را نوازش کرد. صورتم را ب*و*سید و گفت:
الان می گم برایت سوپ درست کنند... برات دکتر می یارم... باشه؟ بهتر می شی عزیزم... .
سرم را روی شانه اش گذاشتم... در دل گفتم:
romangram.com | @romangram_com