#پارلا_پارت_208


بعد با لحنی طلب کارانه به علیرضا گفت:

من این دختره رو این طوری نمی یارم.

علیرضا که عصبی به نظر می رسید دستی توی موهایش کرد. صورتش داشت قرمز می شد و به وضوح می دیدم که رگ گردنش متورم شده است. او دستش را در هوا تکان داد و گفت:

خیلی خب!

من که نمی دانستم ماجرا چیست وحشت زده فریاد زدم:

علی!

علیرضا رویش را ازم برگرداند و گفت:

اون موقع که جفتک می انداختی باید به اینجاش هم فکر می کردی.

صدای گام های شخصی دیگر را شنیدم و قبل از اینکه فرصت کنم عکس العمل نشان بدهم شخصی از پشت سر دستمالی جلوی دهانم گرفت و... من بیهوش شدم.

******

چشم هایم را باز کردم... چند بار پلک زدم... به سقف و لامپی که از آن آویزان بود نگاه کردم. نور زردرنگ لامپ خیلی کم بود. فضای اتاق نیمه روشن بود. صدای قطاری را می شنیدم که ظاهرا خیلی از آن اتاق فاصله نداشت. سرجایم نیم خیز شدم. روی یک تخت فلزی دراز کشیده بودم و لحافی مندرس رویم انداخته شده بود. چشم هایم را مالیدم و به اطرافم نگاه کردم. اتاق دو تخت، یک دراور و یک پشتی داشت. یک تلویزیون چهارده اینچ قدیمی هم روی دراور بود. دو پنجره ی کوچک در اتاق بود که کرکره هایشان را کشیده بودند. گلویم درد می کرد و تب داشتم... سرماخوردگیم تازه داشت خودش را نشان می داد... آن جا کجا بود؟ آن اتاق با آن ظاهر محقر کاملا به نظرم ناآشنا بود. دستم را به طرف کرکره دراز کردم و... یک دفعه همه چیز را به خاطر آوردم. از جا پریدم.پایم را روی گلیم کف اتاق گذاشتم. دنبال کیفم گشتم... آن جا نبود... به طرف در رفتم... قفل بود. به طرف پنجره دویدم. کرکره را با خشونت کنار زدم. خواستم پنجره را باز کنم که چشمم به میله هایی که از بیرون راه عبور از پنجره را مسدود کرده بود، افتاد. با عصبانیت پایم را به زمین کوباندم.

در باز شد. با امید به ورود یک ناجی به سمت در برگشتم. علیرضا بود... واقعا دوست داشتم بزنم زیر گریه... در دل گفتم:

دیوونه! من و دزدیده... اگه و*ح*ش*ی بشه و بهم ت*ج*ا*و*ز کنه چی؟ وای خدا! عجب غلطی کردم!

به صورت علیرضا نگاه کردم. زخم بالای ابرویش را تمیز کرده بود و چسب زده بود. سرحال و خوشحال به نظر می رسید... با دیدن من لبخند زد و گفت:

چیه؟ می خواستی خودت و از پنجره پرت کنی پایین و گردن خودت رو بشکونی بعد دیدی نمی شه؟

چشم غره ای بهش رفتم و دست به سینه روی تخت نشستم. زیرچشمی به وسایل توی اتاق نگاه کردم... در ذهنم به دنبال راهی برای فرار می گشتم. علیرضا کنارم نشست. خواست دستش را دور کمرم بیندازد که با خشونت هلش دادم. علیرضا جدی شد و گفت:

هر چه قدر بیشتر من و پس بزنی حریص تر می شم... بیشتر می خوام مال من باشی... پس بی خودی و*ح*ش*ی بازی در نیار. تو چه مرگته؟ از ایران می ریم... با هم ازدواج می کنیم... اون وقت تو می تونی توی بهترین دانشگاه درس بخونی... دیگه مجبور نیستی کار کنی... می تونیم زندگی خوبی داشته باشیم... بعد چند سال اگه دوست داشتی کار خانواده ت رو هم درست می کنیم و اونام می یان پیشمون. اینجا موندن برایت چی داره؟

با خشم نفسم را بیرون دادم و گفتم:

تو من و با دوز و کلک دزدیدی... از ساقی سوءاستفاده کردی... من و بین یه مشت و*ح*ش*ی انداختی... می خوای من و ببری پیش فرخ... کسی که دستور داده بود سرم و زیر آب کنند... هیچ جا هم حق انتخاب بهم ندادی. چه جوری انتظار داری که از این نقشه ی کثیف و نحست استقبال کنم؟

علیرضا آهی کشید و گفت:

romangram.com | @romangram_com