#پارلا_پارت_207


اگه دیشب بهت گفتم برام مهم نیست... منظورم این نبود که برام اهمیتی نداری... منظورم این بود که این قدر چیزهای مهمتری در مورد تو برام وجود داره که... .

نفس عمیقی کشیدم... تصمیم را گرفته بودم. دستم را دور چراغ محکم کردم. ناگهان برگشتم و با چراغ محکم به سر علیرضا زدم. علیرضا فریادی از درد کشید و دستش هایش را از دور کمرم باز کرد. جستی زدم و به سمت در رفتم. خودم را از اتاق بیرون انداختم. یکی از مردهایی که در هال بود به سمتم دوید ولی من از زیر دستش در رفتم. به سمت پله ها دویدم. با آخرین سرعتی که در توانم بود از پله ها پایین رفتم و به سمت در خانه دویدم... یک دفعه دستی از پشت دور کمرم حلقه شد. متوقف شدم... تقلا کردم که خودم را آزاد کنم ولی کسی که من را گرفته بود بازویش را دور گلویم حلقه کرد... حس خفگی بهم دست داد. او دستم را پشتم پیچاند و من روی زمین افتادم... خوشبختانه بازویش را از دور گلویم برداشت و توانستم نفس بکشم.صدای علیرضا را شنیدم که از پشت سرم داد زد:

سعید!

مردی که دستم را پیچانده بود با صدایی که کاملا به نظرم آشنا می رسید فریاد زد:

وظیفه ی من جمع و جور کردن این دختره نیست... اگه نمی تونی از پسش بربیای بذار ما کار خودمون و بکنیم... اگه فقط یه بار دیگه این جوری شلنگ تخته بندازه خودم گردنش رو می شکنم.

همان دوست قدبلند و ترسناک علیرضا بود... بار دوم بود که من را گیر می انداخت. او در گوشم داد زد:

فهمیدی؟

گوشم سوت کشید. علیرضا رو به رویم ایستاد. بالای ابرویش را زخمی کرده بودم و زخمش هم خون ریزی داشت. او دستمالی را روی زخمش فشرد و با بداخلاقی به سعید گفت:

این قدر حرف مفت نزن... .

سعید من را از جایم بلند کرد و به علیرضا گفت:

آخرش این دختره تو و فرخ رو از این تصمیم مسخره و یه دفعه یتون پشیمون می کنه... .

علیرضا که دوباره داشت عصبی می شد برگشت تا یک چیزی به سعید بگوید. در همین موقع در باز شد و یک پسر هجده نوزده ساله ی قدکوتاه و ظریف وارد خانه شد. او رو به علیرضا کرد و گفت:

آقا... پیداش نکردیم.

علیرضا از عصبانیت فریادی کشید و مشتی به هوا زد.

در دل گفتم:

یعنی مارال و می گه؟ خدا رو شکر!

روزنه ی امید به قلبم تابید. علیرضا رو به کسانی که پشت سرم ایستاده بودند و من آنها را نمی دیدم گفت:

باید زودتر بریم... جمع و جور کنید... همین الان می ریم... قبل از اینکه پلیس ها برسن اینجا.

سعید داد زد:

اون یکی دختره رو بیارید... داریم حرکت می کنیم.

romangram.com | @romangram_com