#پارلا_پارت_206
من که بهت گفتم با سیاوش رابطه ای ندارم.
بغضم ترکید و زدم زیر گریه. علیرضا گفت:
من و راضی کردی... فرخ رو که راضی نکردی.
داد زدم:
فرخ دیگه کدوم خریه؟
علیرضا آهسته گفت:
بابام... .
روی تخت نشستم و سرم را با دست هایم گرفتم. باید چی کار می کردم؟ اصلا قصد نداشتم با علیرضا جایی بروم... ارتباط ما در حد دو نفر دوست که در خانه ی او با هم وقت می گذراندیم خوب بود... ولی ازدواج!... با کسی که بهم ثابت کرده بود تعادل روانی ندارد... محال بود! با این که آدم مادی و پول دوستی بودم، آن قدر هم احمق نبودم که راضی به چنین ازدواجی شوم... آن هم با آن پدرشوهر... آن هم دور از خانواده و دوستانم... من هیچ وقت به خارج رفتن فکر نکرده بودم... نه!... من نمی توانستم با همچین چیزی کنار بیایم... نمی توانستم خودم را قاطی خانواده ای مجرم و جنایت کار بکنم.
با حسرت به گوشی موبایلم نگاه کردم که بدون باتری کنارم افتاده بود... توی ذهنم گوشی را برداشتم و توی دفتر تلفنش رفتم... روی اسم سیاوش مکث کردم... .
ولی سیاوش آن جا نبود... دیگر مثل سایه دنبالم نبود... به خاطر آوردم که هروقت توی دردسر می افتادم او به کمکم می آمد... همان ضعفی که آدم های فرخ می خواستند ازش سوءاستفاده کنند. اگر راضی به رفتن می شدم شاید سیاوش را هم توی دردسر می انداختم... هیچ دلیلی برای رفتن نبود... هیچ کسی نبود که این دفعه نجاتم بدهد... باید خودم کاری می کردم.
زیرچشمی دورتا دور اتاق را نگاه کردم... چشمم به یک چراغ خواب قدیمی و خاک گرفته افتاد که روی میز توالت بود... چیز به دردبخوری به نظر می رسید. از جایم بلند شدم. در طول اتاق بالا و پایین رفتم. چند بار یک مسیر را طی کردم. بعد رو به روی میز توالت ایستادم. خواستم به صورت رنگ پریده ی خودم نگاه کنم که متوجه شدم آینه را با اسپری رنگ کرده بودند... علیرضا به سمتم آمد. از پشت ب*غ*لم کرد. آهسته دستم را دور چراغ خواب حلقه کردم. علیرضا در گوشم گفت:
من خیلی دوستت دارم... پارلا باور کن... علاقه ی من به تو هیچ دخلی به مهتاب نداره... من تو رو دوست دارم... نه به خاطر مهتاب... نه به خاطر هیچ چیز دیگه... دوست داشتن که دلیل نداره... فقط این و می دونم که... هیچ کس رو توی زندگیم این طور دوست نداشتم.
یک لحظه شک به دلم افتاد... دستم شل شد... اگر او بدون من می رفت... دنیای بدون او هم آزاردهنده به نظر می رسید... کی تا به آن روز آن طور به من ابراز علاقه کرده بود؟ به امید چه کسی باید برمی گشتم؟... به امید زندگی بهتر با آرایشگری و سبزی پاک کنی؟ به امید دوست پسرهایی مثل کیوان؟ به امید پسرهای بی دست و پایی مثل کسری؟... یا به امید آدمی خشک و جدی مثل سیاوش؟ آدمی که حتی اگر عاشقم هم بود نمی توانست مثل علیرضا بهم ابراز علاقه کند... .
علیرضا من را بیشتر به خودش فشرد و موهایم را بویید... حرفش توی ذهنم انعکاس پیدا کرد:
هیچ کس رو توی زندگیم این طور دوست نداشتم.
بعد از آن صورت بانمک و تپل ساقی جلوی چشمم آمد. بازیچه ی احساس یک آدم نامتعادل به من شده بود... یاد روز اول دانشگاه افتادم.. یادم آمد که چطور داشت از دست من و مهری خانم حرص می خورد... .
چهره ی مارال جای صورت ساقی را گرفت... با همان چشم های پر از شیطنت و موهایی که آفریقایی بافته شده بود.. یاد روزهای پر امید و آرزویی افتادم که توی خیابان های تهران می گذراندیم و با صدای بلند می خندیدیم... .
صورت شاد راحله را مجسم کردم. یاد پرخوری هایش افتادم... حتی صورت الهه نیز پیش چشمم جان گرفت... یادم آمد که چه قدر به او و هر چیزی که مربوط به او می شد حساسیت نشان می دادم... دنیایی که الهه در آن قرار بود به زودی ازدواج کند، در آن لحظه برایم دنیایی دیگر به نظر می رسید.
و بعد از آن... مادرم... با آن دست های زخمی و کمردرد همیشگی... مادرم... با همه ی محبت ها و مهربانی هایش... چطور ممکن بود او را تنها بگذارم؟ اویی که بعد از رفتن پدر بی غیرت و نامردم مثل یک کوه پشتم ایستاده بود... .
و بعد صدای دیگری در سرم پیچید:
romangram.com | @romangram_com