#پارلا_پارت_205
من که کم کم ترس و اضطرابم داشت با خشم همراه می شد، با صدای بلندی گفتم:
برای این که دارم قربانی خراب کاری تو می شم.
علیرضا سرم را در آغوش گرفت. موهایم را نوازش کرد و گفت:
تو باید با من بیای... من بهت احتیاج دارم. قول می دم اونجا بدون هیچ استرس و نگرانی زندگی کنیم... یه زندگی راحت.
خودم را کنار کشیدم و با خشمی که هر لحظه بیشتر می شد گفتم:
از چی حرف می زنی؟ ازدواج و این کوفت و زهرمارها؟
علیرضا پوزخندی زدم و گفت:
فکر نمی کنم ازدواج از نظر تو کوفت و زهرمار باشه... تو که می خواستی به خاطر پول زن اون پسره کسری بشی... خب زن من شو.
من خنده ای عصبی کردم و گفتم:
چون شبیه مهتابم؟
احساس کردم مهربانی از چشم های علیرضا پر کشید... فقط نگاهم کرد. از نگاه جدیش ترسیدم. قدمی به سمت عقب برداشتم. ابتدا با تعجب و بعدبا وحشت به تغییرحالت های علیرضا نگاه کردم. صورتش داشت به قرمز می زد. چشم هایش را داشت تنگ می کرد... می دانستم به زودی رگ گردنش هم متورم می شود. آب دهانم را قورت دادم. از هیچ چیزی بیشتر از حالت های عصبی علیرضا نمی ترسیدم.
خوشبختانه علیرضا چشم هایش را بست... نفس عمیقی کشید و دستی به صورتش کشید. رنگ صورتش به صورت عادی برگشت. او جلو آمد و دستش را دور گردنم انداخت و گفت:
تو شبیه مهتاب نیستی... هیچ نبودی و نیستی... می دونم ممکنه اولش برایت سخت باشه... منم انتظار نداشتم از این تصمیم یه دفعه ایم استقبال کنی... ولی قول می دم بعد چند وقت دیگه به روزهای گذشته فکر نکنی.
صورتم را گرفت و خواست من را بب*و*سد... من که دوباره با دیدن مهربانیش عصبانی و پررو شده بودم او را کنار زدم و با صدای بلندی گفتم:
تو چی با خودن فکر کردی علی؟... من خانواده دارم... اینجا کار و بار دارم. دانشگاه می رم... زندگیم اینجاست... برای چی باید به خاطر یه آدم عصبی روانی دمدمی مزاج زندگی خرابم و خراب تر کنم؟
علیرضا خودداریش را از دست و سرم داد زد:
بدبخت دارم بهت لطف می کنم. تو فکر می کنی همه چیز رو از من مخفی کردی ولی من همه چیزت رو می دونم... فهمیدی؟ می دونم از کدوم جهنم دره ای می یای. فکر می کنی نمی دونم از چه خانواده ای حرف می زنی؟ تو واقعا این قدر خری که فکر می کنی من نمی دونم تو چه تیپ دختری هستی؟ من از همون اولش می دونستم از کدوم قماشی... از همون روز که سر میز شام با کیوان دیدمت فهمیدم از اون دخترهایی هستی که توی ب*غ*ل این پسر و اون پسر هستن فقط به خاطر پول... به خاطر تیغ زدن... تو آخه با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی یه خانواده ی درست و حسابی می یان پسرشون و بدبخت کنند و تو رو بگیرن؟ تویی که از نظر همه ی اعضای این جامعه یه آدم... .
علیرضا دستی به صورتم کشید و ادامه داد:
عصبیم می کنی... نمی دونی باید با چی بجنگی و با چی نجنگی... این که می خوام دستت و بگیرم و از اینجا ببرمت به خاطر تو نیست... خیلی وقته بهم ثابت شده زن ها لیاقت محبت و عشق و عاطفه رو ندارن... هیچ وقت پیش خودم فکر نکردم تو با بقیه فرق داری... بدجوری شبیه همشونی... یه جورایی از همشون هم بدتری... همه ی این کارها رو دارم به خاطر خودم می کنم... خود احمقم که هر لحظه ای که یکی پیدا شد که شبیه اون سیمین آشغال بود، عاشقش شدم... زنی که مثل تو بی عاطفه و سوءاستفاده چی بود... اول مهتاب... بعدش تو... اگه می خوام ببرمت به خاطر احساس احمقانه ایه که بهت دارم... به خاطر خودمه... برای توام بهتره که با من بیای. وقتی شروع به گشتن با سیاوش کردی گور خودت و کندی. اگه نیای آدمای فرخ نمی ذارن آب خوش از گلویت پایین بره... ازت سوءاستفاده می کنند که سیاوش رو گیر بیارن و بعدش هم خدا می دونه چه بلایی سرت می یارن. به خاطر خودت هم که شده با من بیا... مگه اینکه بخوای به اون پسره... سیاوش تکیه کنی.
اشک هایم که دوباره جاری شده بود را پاک کردم و با صدایی که از بغض می لرزید گفتم:
romangram.com | @romangram_com