#پارلا_پارت_204
علیرضا شانه بالا انداخت و با خونسردی اعصاب خوردکنی گفت:
دارم می گم که دیگه قرار نیست کسی بهت زنگ بزنه.
چشم هایم را بستم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ببین علی! من که نمی فهمم داری چی می گی! تو رو خدا اذیت نکن... اینجا چه خبره؟ ساقی رو چی کار داری؟ با من چی کار داری؟ این آدما برای چی اینجان؟
علیرضا دو طرف صورتم را گرفت و گفت:
داریم می ریم مسافرت!
در دل گفتم:
وای نه!
علیرضا چشمکی زد و گفت:
اونم مسافرت خارج کشور!
قلبم در سینه فرو ریخت... علیرضا ادامه داد:
بعد از اون من و تو می تونیم همیشه با هم باشیم... باشه؟
کم مانده بود اشکم در بیاید.... بازویش را گرفتم و گفتم:
بذار من و ساقی بریم. اصلا نمی فهمم برای چی داری این کار رو می کنی. این آدما کین؟ من می ترسم...تو رو خدا بذار برم.
علیرضا دستم را گرفت و گفت:
من دیگه نمی تونم توی ایران بمونم... بابام هم اصرار داره من و از ایران خارج کنه... برای همین این آدما رو فرستاده... منم اینجا یه سری خراب کاری کردم... دیر یا زود دستم رو می شه پارلا... .
پایم را روی زمین کوباندم و گفتم:
چه خراب کاری؟
علیرضا سر تکان داد و گفت:
چه فرقی می کنه برای تو؟
romangram.com | @romangram_com