#پارلا_پارت_203


قلبم محکم در سینه می زد. مضطرب و نگران بودم. در دل خدا خدا می کردم که مارال را نگرفته باشند... تنها امیدم او بود... پس آن ماموری که سیاوش برای مراقبت از من گذاشته بود چی شده بود؟ علیرضا با من چی کار داشت؟ چه اتفاقی داشت می افتاد؟ زیرلب گفتم:

خدایا کمکم کن... دارم از ترس می میرم... .



سرم را به طرف علیرضا چرخاندم... آن بیمار روانی داشت چی کار می کرد؟ باید با دست های خودم خفه اش می کردم! او می خواست من و ساقی را بدبخت کند.

همین که چشمم به چشم علیرضا افتاد آرام شدم... او علیرضای همیشگی بود... پسری که همیشه با فکر کردن بهش یک صفت به ذهنم می رسید: مهربان!... از چشم های عسلی تیره اش مهربانی را می خواندم. موهای مشکی رنگش مثل همیشه اتو کرده و مرتب بود. یک تی شرت جذب مشکی با سوئی شرت مشکی رنگ پوشیده بود. دست هایش هنوز در جیب شلوار لی آبی رنگش بود. مثل همیشه خوش تیپ بود... . او به سمتم آمد. چرا با همه ی کارهایی که او کرده بود من به طرز احمقانه ای نمی توانستم از او متنفر باشم؟ چطور این قدر احمق بودم نمی توانستم از او که یک آدم نامتعادل و مجرم بود متنفر باشم؟ چه چیزی در او بود که تا می دیدمش حرف ها و هشدارهای سیاوش را فراموش می کردم؟

او جلوتر آمد. بازوهایم را گرفت و با لحن آرامش بخشی گفت:

همه چیز درست می شه.

سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت:

نگران هیچی نباش... باشه؟ من ازت مراقبت می کنم. نمی ذارم کسی اذیتت کنه.

سرم را عقب کشیدم و بهش اجازه ندادم صورتم را بب*و*سد. نگاهی به اتاق کردم... یک میز توالت بزرگ و خاک گرفته و یک تخت دو نفره با ملافه های نخ نما تنها وسایل اتاق بودند. پنجره ی بزرگ اتاق را با روزنامه پوشانده بودند. تار عنکبوت از کنج دیوار آویزان بود. یک لامپ از سقف آویزان بود و نور کمی را به اطراف پراکنده می کرد.

علیرضا کیفم را برداشت و با آرامشی که با آن شرایط و با آن حال و هوا عجیب بود گفت:

کیف نو مبارک!

من که هنوز قلبم محکم در سینه می تپید و استرس داشتم گفتم:

اینجا چه خبره علی؟

علیرضا جوابم را نداد. دست توی کیفم کرد و گوشی موبایلم را برداشت. باتری گوشی را برداشت و گوشی را روی تخت انداخت. اخم کردم و گفتم:

داری چی کار می کنی؟

علیرضا دستش را دور گردنم انداخت و من را از در دور کرد و گفت:

فکر می کنم دیگه به این گوشی احتیاج نداشته باشی.

قلبم در سینه فرو ریخت و گفتم:

چی داری می گی؟

romangram.com | @romangram_com