#پارلا_پارت_202


دردت اومد؟

با عصبانیت سرش داد زدم:

نه! خیلیم خوشم اومد!

علیرضا دستم را ب*و*سید و گفت:

چاره ای نداشتیم.

دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

این مسخره بازی ها دیگه چیه؟ ساقی کجاست؟ من باید ببینمش.

علیرضا گفت:

ساقی توی یه اتاق دیگه ست.

با عصبانیت گفتم:

چه بلایی سرش اوردی؟

علیرضا پوزخندی زد و گفت:

بلا؟... هیچی!

بلند شدم و به سمت در رفتم. علیرضا با لحن آمرانه ای گفت:

تو هیچ جا نمی ری!

به طرفش برگشتم و گفتم:

می رم... همین الانم می رم.

علیرضا دست هایش را در جیب شلوار لی اش کرد و گفت:

اون پایین پر از مردهاییه که تا چند ساعت پیش دستور داشتن سرت رو زیر آب کنند. الانم اصلا از این که باید تغییر روش بدن راضی نیستن... توی این خونه فقط منم که پشت توام... بهتره بیشتر فکر کنی... مسلما ساقی توی خونه ول نمی چرخه... پس نمی تونی ببینیش. دختر خوبی باش و بیا پیش من.

دستم را انداختم و سرم را به در تکیه دادم. او راست می گفت... من توی دردسر افتاده بودم... مردهایی که تا چند ساعت پیش دستور داشتند سرم را زیر آب کنند... عجب احمقی بودم... علیرضا از ساقی سوء استفاده کرده بود و من را به آن جا کشانده بود... چند بار سیاوش بهم گفت که از خانه خارج نشوم؟... عجب حماقتی کرده بودم... .

romangram.com | @romangram_com