#پارلا_پارت_197


مارال نچ نچی کرد و گفت:

چه قدر امروز احساساتی و مسخره شدی! از دست این سیاوش... .

وسط حرفش پریدم و گفتم:

من اصلا چی کار به کار سیاوش داشتم؟ تو صحبتش و وسط کشیدی.

در همین موقع موبایلم زنگ زد. نیم خیز شدم و گوشی را برداشتم. در دل گفتم:

حتما علیرضاست... دو روزه که نامرد یه دونه زنگ هم نزده... معلومه جدا داره برنامه ریزی می کنه که از ایران بره.

خواستم یک آه دیگر بکشم ولی ترسیدم مارال کتکم بزند... ساقی بود که داشت زنگ می زد. جواب دادم:

چطوری؟

ساقی: پارلا من باید ببینمت.

_ کجایی؟ چی شده؟

ساقی: جاش و بهت می گم... همین الان بیا.

_ چی شده آخه؟ چرا این قدر مضطربی؟ کم مونده بزنی زیر گریه.

ساقی واقعا زد زیر گریه و گفت:

باید کمکم کنی پارلا... خواهش می کنم بیا.

_ کجا؟ خیلی واجبه؟

ساقی: به خدا واجبه... .

_ آخه در مورد چیه؟

ساقی: علیرضا... .

از جا پریدم و گفتم:

علیرضا طوریش شده؟ کجاست؟ حالش خوبه؟

romangram.com | @romangram_com