#پارلا_پارت_196
راحله با شک و تردید گفت:
دوست پسر جدیدته؟
برای این که او را از اتاق بیرون بفرستم گفتم:
آره... .
راحله پوزخندی زد و گفت:
پس با این شانسی که تو داری عمرا بیاد تو رو بگیره... مارال بیخودی شلوغش نکن.
من و مارال با تعجب به هم نگاه کردیم. راحله از اتاق بیرون رفت و طبق عادتی که خوشبختانه همه ی اعضای خانواده یمان داشتند در را پشت سرش بست. من خندیدم و گفتم:
این نیم وجبی هم فهمید که چه شانس گند و مزخرفی دارم من.
آهی کشیدم. مارال با عصبانیت گفت:
زهرمار! هی نشستی اینجا آه می کشی! اعصابم و خورد کردی! خب علیرضا رو می گیرن بعد دوباره سیاوش می افته دنبالت.
من من کردم و گفتم:
اگه... اگه... اگه علیرضا رو بگیرن... اعدامش می کنند؟
مارال شانه بالا انداخت و گفت:
نمی دونم پارلا... مجازات ت*ج*ا*و*ز همینه دیگه.
با ناراحتی گفتم:
من دوست دارم جلوی علیرضا رو بگیرم که دیگه از این غلط ها نکنه ولی... دوست ندارم اعدامش کنند.
مارال چشمکی زد و گفت:
حیفه پسر به اون خوش تیپیه که اعدام بشه.
چشم غره ای به او رفتم و گفتم:
مسخره بازی در نیار... خب... می دونم کار علیرضا خیلی بد بوده ولی... دوست ندارم بمیره.
romangram.com | @romangram_com