#پارلا_پارت_195
مارال لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:
دیدی گفتم با تقدیرت نجنگ! آخ آخ آخ! بالاخره جذابیت سیاوش کار دستت داد؟ بالاخره فهمیدی که این پسر خوش تیپ و قیافه ست؟ فهمیدی که چه کیس مناسبیه؟
اخم کردم و گفتم:
اون قسمتی که گفتم دیگه قراره نبینمش رو اصلا شنیدی؟
مارال جدی شد و گفت:
ماجرا چیه؟
دوباره آه کشیدم. حوصله نداشتم که همه چیز را برایش تعریف کنم. برای همین خیلی مختصر بهش گفتم که سیاوش به خاطر شک و تردیدهای علیرضا تصمیم گرفته است که از این پرونده کنار برود. مارال سری به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت:
شانس گند تو... عیب نداره... ایشالا علیرضا رو می گیرن و اون وقت با خیال راحت می تونی با سیاوش دل بدی و قلوه بگیری... آخ که چه بهم می یاین... .
صدای مارال هر لحظه اوج می گرفت. من از حرف هایش خنده ام گرفته بود. مارال ادامه داد:
ماشاالله چشمای هر دو تاتون هم سگ داره... آخ بچه تون چی بشه! ای جان! خدا کنه چشماش به تو بره ولی جذابیتش به باباش. آخ چه قدر به سیاوش می یاد که بابا بشه... .
خندیدم ولی بلافاصله به سرفه افتادم. مارال پشتم زد و گفت:
هل نکن! مال خودته!
دوباره خنده ام گرفت و پشتش سرفه ای دیگر... در همین موقع در باز شد و راحله وارد اتاق شد. نگاه موشکافانه ای به ما کرد و گفت:
سیاوش کیه؟
چشم غره ای به مارال رفتم ولی او از رو نرفت و گفت:
شوهر خواهرت!
راحله با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
چی؟
دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:
گوش نده داره چرت و پرت می گه.
romangram.com | @romangram_com