#پارلا_پارت_198


ساقی: اون که خوبه... من... .

_ تو چی؟... حرف بزن دیگه... .

ساقی: علیرضا یه بلایی سرم اورده.

قلبم در سینه فرو ریخت. وا رفتم. دهانم بیهوده باز و بسته می شد و صدایی از گلویم خارج نمی شد. مارال با تعجب به من نگاه می کرد. گریه های ساقی ادامه داشت:

خواهش می کنم پارلا... .

_ خونه ای؟

ساقی: نه... تو بیا شهرک غرب تا بهت بگم کجا همدیگه رو ببینیم.

_ شهرک غرب چرا؟

ساقی: خونه ی یکی از دوستای دانشگام اینجاست.

_ باشه من الان می یام.

ساقی: خواهش می کنم به کسی نگو باشه؟ پیش خودمون باشه... قسمت می دم به جون مامانت که به کسی نگی... قسم بخور!

_ خیلی خب بابا! باشه... قسم می خورم. بذار حاضر شم بیام ببینم چه گندی زدی.

ساقی:پارلا... من و ببخش.

_ چی می گی؟ قاطی کردی؟

ساقی قطع کرد. یک لحظه نفسم بند آمد... من و ببخش یعنی چی؟ نکند او داشت... نکند داشت خودکشی می کرد؟ از جا پریدم و گفتم:

مارال زود باش... فکر کنم علیرضا ساقی رو هم بدبخت کرد... یه حسی بهم می گه ساقی سر خودش یه بلایی داره می یاره. تو رو خدا زود باش.

مارال بلند شد و گفت:

ساقی؟ چرا ساقی؟ ساقی که شبیه مهتاب نیست! یادته رعنا و طاهره و شهرزاد چه قدر شبیه مهتاب بودند؟

با عصبانیت گفتم:

الان وقت بررسی کردن عمل و رفتار یه آدم روانی نیست. زود بپوش که بریم.

romangram.com | @romangram_com