#پرستار_من_پارت_280

خنده اشو به زور قورت داد و بازومو فشار داد:_«حالا تو اذیت کن... نوبت منم می رسه!»
با اخم سرمو تکون دادم و سر به زیر و حلقه به دستش رفتیم بیرون... نمی تونستم همه رو نگاه کنم چون اگه یه ذره سرمو تکون می دادم با یه کف گرگی می خوابوندم رو زمین!! از این شهاب دیوونه همه چی برمی اومد. فقط صدای جیغ دخترا و هوهو کردنشون و سوت زدن پسرا رو می شنیدم... شهاب که می گفت اقوامشون کمن... پس این همه آدم کجا بودن! نا گفته نمونه دوستای دانشگاهی من و شهاب خودشون یه گله بودن. دیگه با دعوتی ها، خدا عالم بود چند نفر می شدن! از روی پل جلوی ساختمون رد شدیم. به پرادو سفید جلوم نگاه کردم... بعد از اون تصادف شهاب ماشین نوئشو فروخت و برای عروسیمون یه شاسی بلند خوشکل خرید... کلا قصد کرده بود همه چی رو، چه خونه و چه وسایلش و چه ماشینشو عوض کنه! البته موفقم شد... یه خونه ویلایی تو فرمانیه و به اضافه جهاز کامل من که با زحمت های لیلا خانم خریده شده بود و با خرید ماشین و لباس عروس و خرید کل عروسیمون همراه شد... بهترین خرید عمرم! شهاب در ماشین رو باز کرد و من با کمک اون سوار شدم... دنباله ی لباسمم خودش جمع کرد و درو بهم زد... تا برسیم خونه آقای کیانی شهاب یه ریز بین ماشینا لایی رفت... هی سبقت می گرفت و هی ماشین دوستاشو می انداخت عقب... سهند از تو ماشینش رو به شهاب داد می زد که بذاره برن جلو... شهاب فقط بهشون می خندید و اجازه نمی داد... تا دم خونه شهاب جلوتر از همه ماشین ها می رفت... جلو در خونه شهاب پارک کرد... اوووو چه خبر بود... حیاط خونه رو چراغ بارون کرده بودن و پر میز و صندلی... صبح که می رفتم آرایشگاه از این خبرا نبود! وقتی با هم رفتیم داخل... چهره ی خیلی هاا رو نمی شناختم اما با روی گرم ازم استقبال می کردن... بیشترشون خانواده ی دوستای من و شهاب بودن !
توی سالن خانوما بودن و توی حیاط رو واسه آقایون گذاشته بودن... یه خواننده و ارگ زن هم بالای پله های حیاط داشت ورود ما رو با داد و هوار اعلام می کرد.... بالاخره از بین آقایون ردم کرد و رفتیم داخل زنونه... روی دو تا مبل جلوی سفره عقدمون نشستیم و من به قیافه خودم و شهاب توی آینه روبروم زل زدم... صدف و آرزو داشتن بلند بلند شعر می خوندن وهمه دست می زدن...
"کوچه رو آب بپاشید، آب بپاشید، عروس میاریم، عروس میاریم.
عروس... خوشکل و ملوس جشن عروسی مبارکش باد
دوماد... یه شاخه شمشاد جشن عروسی مبارکش باد...
هو... هوهو... هو..."
همه تقریبا دورمون جمع شده بودن. شهاب دستشو جلو آورد و شنلمو درآورد و تورمو زد بالا... چشم تو چشم شدیم... دلم یه جوری شد... باورم نمی شد شب عروسی من و شهابه! می گن شب عروسی و موقع عقد، خدا مهر بین دختر و پسر رو صد برابر می کنه... من اون لحظه با تمام وجودم اون مهر رو حس کردم... سرمو چرخوندم و به خانومای دور و برم چشم دوختم... یه کم که خوندن و کل زدن همه با شروع آهنگ تتلو ریختن وسط و قر می دادن... صدای شهاب رو شنیدم و سرمو برگردوندم به طرفش... چون صدای ارگ زیاد بود حرفشو نفهمیدم گفتم:_«جانم؟! چیزی گفتی شهاب؟!»
_«می گم به نظرت بهترین هدیه ای که امشب می تونم بهت بدم چیه؟!»
یه فکر سریع کردم و گفتم:_«اوووم یه جعبه رنگ روغن مارک! همونا خودتم داشتی خشک شده بود!»
_«بابا اونا که مهم نیست... ده تا جعبه اش رو برات می خرم... یه چیز مهم... تو زندگیت چیو بیشتر از همه مهم می دونی؟!»
_«اینا چه سوالاییه!»
_«جواب بده می فهمی...»
_«خب تو و مامان و بابات... من که جز شما کسی رو ندارم...»
شهاب مرموز و با لبخند نگاهم کرد.
_«مطمئنی جز ما کسی رو نداری؟!!!»

romangram.com | @romangram_com