#پرستار_من_پارت_279
آخه یکی نیس بهشون بگه معمولا سرعروس کچل غر می زنن نه سر من بدبخت که یه عالمه مو داشتم و می شد از توش یه شینیون توپ در آورد... منتها این یارو بلد نبود، به زور می خواست یه پوستیژ بذاره کله ام و کار خودشو راحت کنه... خب منم ساکت ننشستم. انقدر بهش کنایه زدم که آخر کار با کلی چشم غره اومد موهای خودمو رنگ کرد... یه رنگ خیــــــــلی توپ... عسلی تیره که به صورت سفیدم فوق العاده می اومد... بعدش موهامو بی گودی کرد و حلقه حلقه های درشت و خوشکلی از توش درآورد... آرایشمم دودی نقره ای بود و رژم رنگ صورتی مات مات... تاجم ظریف و سلطنتی بود و تورم کوتاه و فرانسوی... ابروهام شیطونی دم کوتاه که فک می کردم دنبالشو تا نزدیکای پیشونیم برده... انقدر تغییر کرده بودم که خودم خودمو نمی شناختم چه برسه به شهاب بیچاره! ناخونامو مانیکورکرده بود که بعدش شاگرد آرایشگره اومد فرنچ کرد و حسابی خوشکلشون کرد... همه چی سرجاش بود... لباسمو نگاه کردم... دکلته، دنباله دار و پر از نگین... از سر تا پاش نگین کاری شده بود... زیر نور عین لوستر می شدم!!! چون لباس سفارشی بود فوق العاده کیپ تنم بود...
سرمو بردم نزدیک آینه و با دقت بیشتری نگاه کردم... با بدجنسی لبخند زدم... یکی از تار موهام صاف بود... ضایع نبود ولی من تا پدر این آرایشگره رو در نیارم یگانه نیستم !
برگشتم و با ذوق خواستم برم سمت اتاقکش که یکی دستمو محکم نیشگون گرفت...
_«اوووووووف....»
آرزو با حرص از بین دندونای کلید شده اش گفت:_«ای کفنت کنم یگانه... بیا بریم شوورت خوابش برد!!!»
درحالی که دست چپمو روی بازوی راستم می کشیدم گفتم:_«ببین بازومو چیکار کردی؟! الان جاش کبود می شه آبروم می ره...»
_«کبود شدنو که آخر شب آقاتون بهتون می گه یعنی چی!!! من تازه مقدمشو رفتم...»
یه جیغ بنفش کشیدم و می خواستم به طرفش یورش ببرم که با چشمهای پر از تعجب و سرزنش خانومای دیگه روبرو شدم... یه کم خیط شدم. حالا پیش خودشون می گن چه عروس بی جنبه ای !
خدا رو شکر آرایشگاه بزرگ بود و خیلی صدام به اتاقک آرایشگره نرفت ولی باعث شد مثل بچه ی آدم حلقه دنباله ی لباسمو بندازم تو انگشتم و شنل به دست برم بیرون... صدای کل کشیدن های ضایع صدف و آرزو تو گوشم بود... چون آرایشگاه آپارتمانی بود... شهاب پشت در منتظرم بود... آرزو و صدف و ارغوان داخل موندن و من به خاطر فیلم برداری تنهایی رفتم از در بیرون...
واوووو... مای گاااااد... خدایا نوکرتم... براوو... چی خلق کردی !
کت و شلوار سفیدی که به خاطر پاک شدنش از اعتیاد، خودم تو خریدمون براش انتخاب کردم با بلوز فیروزه ای و کراوات سفید... موهاشو هم شسوار کرده بود و با ژل و واکس و تافت جلوشو به اندازه چند تا تار کج ریخته بود... بقیه رو هم زده بود بالا... فشن نبود ولی مدلی که زده بود فوق العاده بهش می اومد... اون به من خیره شده بود و من به اون... اشاره ی دست فیلم بردار رو دیدم که می گفت برم جلو... لبخند زدم و به سمتش حرکت کردم... شهاب هم انگار به خودش اومد و بدون لبخند و مغرورانه قدم برداشت... دلم از دیدن حرکتاش داشت غش می رفت... یه دستش توی جیب شلوارش بود و یه دستش دسته گل رز قرمز... رسیدیم بهم... من منتظر نگاهش کردم و اون با کنجکاوی و یه لبخند محسوس بهم خیره شده بود... انگار قصد نداشت بهم دسته گل رو بده... آروم گفتم:_«شهاب جون می خوای دسته گل مال خودت!!!»
آروم و بی صدا خندید... گفت:_«ببین این حرص خوردنات می افته تو فیلممون خاطره می شه...»
چشم غره ی کوچیکی بهش رفتم و با ناز از شهاب رو گرفتم و از کنارش رد شدم... بلافاصله با یه قدم خودشو از پشت سر بهم رسوند و دستشو دور کمرم حلقه کرد... اون پشت سرم ایستاده بود و من جلوش بودم... دسته گل رو جلوم گرفت و من سرمو چرخوندم سمتش ولی بدون لبخند... فیلم بردار دورمون می چرخید... شهاب با خنده چشمک زد که یعنی دسته گل رو بگیرم... دسته گل رو گرفتم و از توش یه شاخه رز کشیدم بیرون... بعدم همون طور که تو بغلش بودم برگشتم و گذاشتم تو جیب کتش!!!
صدای فیلم بردار رو شنیدم که با ذوق گفت:_«عالیــــــــــــی... عالی بود...»
دستمو حلقه بازوی شهاب کردم و آروم آروم از پله های ساختمون می رفتیم پایین و فیلم بردار جلومون عقب عقب می رفت و فیلم می گرفت... قبل از اینکه از ساختمون بریم بیرون شهاب شنل رو ازم گرفت و روسرم انداخت. همون طور که بند های شنل رو می بست زیر گوشم گفت:_«یگانه یه عالمه پسر دم دره... سرتو بگیر پایین زود رد شو...»
سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم... این شهاب بود؟! مگه این همونی نبود که یه روز اعتیادش ناموس و غیرتش بود! چه ذوقی تو دلم کردم... کاملا از این رو به اون رو شده بود... حالا زنش ناموس و غیرتش بود! گفتم:_«این جوری که باز می بری می کوبیم تو درخت!»
romangram.com | @romangram_com