#پرستار_من_پارت_281

نا مفهوم بهش زل زدم... منظورش چی بود؟؟؟
با من من گفتم:_«م... منظورت چیه؟! شهاب شب عروسیمون دیگه حرصم نده تو رو خدا... حرفتو درست بزن...»
دستشو دور شونم حلقه کرد.
_«من فدای حرص خوردنت... من دیگه غلط بکنم تو رو حرص بدم... می خوام خوشحالت کنم عزیزم... نزدیک دو ماه دوندگی کردم تا تونستم امشب برات بهترین هدیه رو جور کنم!»
زل زده بودم تو چشمای مشکیش... هنوزم منتظر بودم حرفشو بزنه... دستمو گرفت و گفت:_«اِ... به جون شهاب گریه کردی نکردیا! چیه هی یه چیز می گم زرتی می زنی زیر گریه؟»
_«من که گریه نکردم!»
_«اشک تو چشمات جمع شده...»
_«جدی می گی؟! اه... تو هم موقعیت گیرآوردی... می زنی آرایشمو خراب می کنی! حرفتو بزن...»
در حالی که می خندید از جاش بلند شد و گفت:_«حرفم باشه برای موقع عقد... اشکاتم نگه دار لازمته... من برم تو مردونه...»
_«شهاب...»
_«فدات... »
_«شهاب نرو... بشین همین جا... نه بیا بریم با هم برقصیم!»
شهاب ریز خندید... سرشو آورد نزدیک و گفت:_«ببین من الان نرم بیرون اون دوتا دوستای خلت با اردنگی پرتم می کنن بیرون...»
_«برای اونا که مهم نیست... ببین چه راحت می رقصن بیا بریم...»
_«بله مهم نیست... منتها خود آرزو همین دو دقیقه پیش داشت دم گوشم می گفت شادوماد محترمانه بفرما بیرون تا با لگد پرتت نکردم...»
لبامو روی هم فشار دادم... ای کفنت کنم آرزو... شهاب رفت بیرون و خانم کیانی از دور اومد طرفم... اولالا... چه ملوس شده مادر شوهرم... الهی فدای قد و بالای پسرش بشم من!! یه کت و دامن ببری پوشیده بود و سنجاق سینه ی بزرگ و پر از نگینی زده بود روی سینه اش... کفشای پاشنه بلند و موهای نسکافه ای کوتاه و شسوار شده... آرایشم ملیح کرده بود... ولی خیلی ناز شده بود... جلوی پاش بلند شدم و اون بغلم کرد... صدای نفس زدناشو می شنیدم... آروم داشت اشک می ریخت... زیر گوشش گفتم:_«تو رو خدا امشب گریه نکنین... من تازه شادیام داره کامل می شه... خوب نیست اشک شما همراهش باشه!»

romangram.com | @romangram_com