#پانتومیم_پارت_278
لبم رو گزیدم و علی کمی به پری زل زد و کلافه گفت:
-خدایا توبه...
هم زمان خم شد شال پری رو تا نوک بینیش کشید رو صورتش و ملافه تا شده رو کاناپه رو برداشت بازش کرد و دولا تاش کرد و دور پری پیچید و ناباور گفتم:
-چی کار می کنی!
اخم کرده در حالی که پری رو بلند
می کرد گفت:
-دستم بهش نخوره...ناموس یکی دیگست
چشمام گرد شد و اخم کرده در حالی که به سمت در می رفت گفت:
-خدایا صبر بده...این چه گیریه آخه...حالا چه جوری به امیر بگم...چه گ..هی خوردم اومدم داروهاش رو بیارم.
همین طور غر میزد و از خونه خارج شد نگران داد زدم:
-هرچی شد بهم خبر بده تورو خدا
در رو پشت سرش بستم و به خونه که شبیه میدون جنگ شده بود زل زدم
حالا چی کار کنم!
سرم رو به چنگ گرفتم و بغض کرده نشستم کنار در و هق زدم
-خدایا حالا چی کار کنم...همه چی تموم شد
بعد چند دقیقه بلند شدم و جارو برقی و جارو دستی رو اوردم و شیشه هارو جمع کردم جارو برقی کشیدم
به ساعت نگاه کردم چیزی تا نمایش امیر نمونده بود!
فوری حاضر شدم و چنگ زدم به کلیدای رو کانتر و کولم رو، رو دوشم انداختم.
چشمام زیرش قرمز شده بود و مشخص بود عر زدم
اسنپ گرفتم و با سرعت از خونه خارج شدم
نباید می زاشتم اون اجرا رو انجام بده.
بعدشم باید با علی حرف می زدم تا فعلا چیزی به امیر نگه...مهراد رو چه کنم!
سوار سمند مشکی شدم و
مرد میانسال نگاهم کرد و سر تکون داد
در رو بستم و راه افتاد
از استرس لبم رو گاز گرفته و مدام با ناخنام ور می رفتم
هر چی به شماره ای که به اسم اقا علی تو گوشی ارام سیو شده بود زنگ می زدم جواب نمی داد پریم که جواب نمی داد
واقعا نگران شده بودم
بعد نیم ساعت ماشین جلوی
romangram.com | @romangram_com