#پانتومیم_پارت_277
علی برگشت و رگای کنار شقیقه اش زده بود بیرون
خشک شده به من زل زد و نفس عمیقی کشید و رو به مهراد غرید:
-گمشو بیرون
مهراد عصبی خواست چیزی بگه و یه کم از کنار مچش خون میومد
علی نزاشت ادامه بده و داد زد:
-گمشو بیرون!
نفسم در نمی اومد و قلبم تو دهنم
می زد مهراد انگشت اشارش رو تحدید وارانه برام تکون داد و گفت:
-تموم نشده
با نفرت نگاهش کردم و از خونه خارج شد و در رو محکم بست...ترسیده گفتم:
-ع..لی
دستی به موهای بورش کشید و غرید:
-هیس
چند بار نفس عمیق کشید و برگشتم و دیدم پری چشماش بسته است
-پ...پری!
علی نگاهش به سمت پری برگشت و گفت:
-این کیه دیگه!
-دوستمه...
رنگ پری پریده و مشخص بود
ضربه ای که به سرش خورده جدی بوده
علی به سمتش اومد و خم شد و کلافه غرید:
-می برمش بیمارستان
ترسیده و نگران گفتم:
-منم میام
برگشت و غرید:
-نخیر شما این جا رو جمع و جور
می کنی و میری سالن جلوی امیر رو میگیری اون نمایش رو اجرا نکنه داره با جونش بازی می کنه
بعدش به حساب موضوع الان رسیدگی می کنیم.
این رو با اخمای در هم گفت
romangram.com | @romangram_com