#پانتومیم_پارت_255
زبون نفهمه...احمقِ خیلی احمقِ!
کم کم پلکام سنگین شد و تو افکارم غرق شدم و نفهمیدم چه طور خوابم برد.
***
در حالی که از اتاق خارج میشدم و لنگون لنگون از در و دیوار گرفته بودم به پذیرایی نگاه کردم
با دیدن دو تا عصا که کنار دیوار نزدیک اتاق جفت شده بودن چشمام گرد شد
برام عصا خریده بود!
با خوشحالی خم شدم و برشون داشتم و زیر بغلم گذاشتمشون و با همون وضعیت سر گردون به اطراف زل زدم
ساعت نزدیک یازده بود و امیر انگار خونه نبود!
از دیشب فقط در آخرین لحظات چشمای قرمزش رو یادمه و دیگه هیچی
-آرام؟
جیغی زدم و ترسیده برگشتم و به زور تعادلم رو، رو عصا حفظ کردم
با بهت گفتم:
-معین!
معین خواب آلود نگاهم می کرد و بهت زده و با چشمای گرد شده نگاهش می کردم که موهاش رو
رو به بالا هدایت کرد و گفت:
-خواب بودی،دیشب داداش امیر اومد دنبالم خونه عمه من رو اورد این جا
ابرو بالا انداختم پس برای همین بعد اوردنم به خونه رفته بود بیرون!
هم عصا گرفته هم معین رو اورده
حواسش به همه چیز بود
لبخندی زدم و گفتم:
-نمی دونستم ترسیدم،الان صبحونه درست میکنم.
لبخندی زد و اومد سمتم و گفت:
-مامان گفت پات بخیه خورده!خوبی؟
لبخندم عمق گرفت
-آره خوبم
دروغ میگفتم...درد داشتم!
بازوم رو گرفت و هم قدم شده بود تقریبا!
-بیا بشین من خودم حلش میکنم
خندم گرفت...چه بزرگونه حرف میزد انگار نه انگار من تا هفت سالگیش میبردمش دسشویی
چون میترسید!
romangram.com | @romangram_com