#پانتومیم_پارت_256
اینو بلند گفتم و معین لبخندی زد
لبخندش یه جوری بود
نفهمیدم!
نشستم رو مبل و گفتم:
-امیر رو ندیدی؟
شونه بالا انداخت و رفت تو آشپزخونه
بهش جای وسایل رو گفتم و اون صبحونه رو آماده کرد
رو میز جلو مبل همه رو چید تا من راه نرم
با لبخند کنارم نشست و خیره بهم زل زد
چایی ریختم تو لیوان هامون
به عادت بدون قند چاییم رو خوردم
از شیرینیش بدم میومد به علاوه ضرر بود همش
چاقم می کرد
معین لبخندی زد و شروع کرد به خوردن و به عادتش کلی پنیر زد به نونش
اخم کرده گفتم:
-نخور پنیر این قدر
لقمه هاتم کوچیک بگیر
برعکس همیشه که اخم می کرد و به غر غرام جواب میداد این بار نیشش هر لحظه باز تر میشد
-خب چه خبر؟
ابرو بالا انداختم و نگاهش کردم
-والا سه روزم نگذشته و همش به بدبختی بودم.
اون از بابا و آیلین...اینم از پام
بعدی رو خدا به خیر کنه
ابرو هاش بالا پرید و گفت:
-اوهوم
گوشی آرام رو از روی میز برداشتم و شماره امیر رو گرفتم و در حالی که لقمه ام رو میجوییدم و لیوان چاییم رو به لبم نزدیک میکردم تا زود تر لقمه رو قورت بدم به معین گفتم:
-هیس!
محتویات چاییم رو تا ته خوردم و لیوان رو گذاشتم رو میز و صدای خش دار امیر بعد بوق پنجم تو گوشم پیچید
romangram.com | @romangram_com