#پانتومیم_پارت_254

و از اون بد تر...اون که این قدر راحت فهمید بیدارم...
چه طور نفهمیده من آرام‌ نیستم...
و نکته بعد...اگه فهمیده باشه و این‌پانتومیم به دست امیر اداره شده باشه چی!

منتظر نگاهش می کردم با چشمای نیمه باز و ترسیدم
ولی حدسم اشتباه بود
-آرام با تو ام
نفهمیده بود
-حالم خوب نبود
-چرا؟
آب دهنم رو قورت دادم چشماش واقعا دیگه قرمزی رو رد کرده بود...خیلی ترسناک شده بود.
این طوری نبود که رگه های قرمز داشته باشه ها
کلا قرمز شده بود!سفیدی چشماش رو نمیدیدم و به خاطر روشن بودن چراغ خواب فضا ترسناک ترم شده بود
-تو زدی همه چیز رو شکوندی
حواسم نبود پام رفت رو شیشه...شبم نیومدی
منم تحمل کردم
اون قدر حواسم پرت بود فکر کردم بابارو مرخص کردن رفتم دم خونه تو کوچه مهراد رو دیدم
نفس عمیقی کشید
حس می کردم عصبیه...سینش تند تند بالا و پایین میشد!
-بعدم بردت درمانگاه؟
سر تکون دادم و اون همه نزدیکی بهش یه قلب قوی میخواست و یه دل محکم
و من هیچ کدومش رو نداشتم!
خیره نگام می کرد...بی حرف در سکوت
وقتی سکوتش طولانی شد چشمای نیمه بازم بسته شد و به این فکر کردم که اگر جای آرام نقش بازی نمی کردم و امیر رو از این بعد نمیشناختم همیشه ازش بدم‌ میومد و برام فقط یه پسر مرموز جذاب اما رو مخ و بیشعور بود!
اما الان...الان همه چیز فرق داره
مگه میشه عاشقانه یکی نگات کنه...صدات کنه...دعوا کنه...بره و بیاد و بی تو نتونه...
و تو نمیری براش!
درسته احساساتش برای آرام بود نه من!
درسته من فقط ظاهر آرام رو داشتم و به جای اون این جا بودم
ولی خب...دله دیگه...احمقِ...نمی فهمه

romangram.com | @romangram_com