#پانتومیم_پارت_253
قلبم تند میزد و نمیتونستم کامل نفس بکشم.
تخت دوباره بالا و پایین شد و حس کردم کنارمه!
خداروشکر تو این که خودم و به خواب بزنم استاد بودم
اونم به خاطر این بود که دبیرستان تا آخر شب گوشی به دست بودم و تو مجازی چت میکردم و مامانم شبونه پاتک میزد مچم رو بگیره و میومد تو اتاق و فوری خودم رو به خواب میزدم مامانم اون قدر تیز بود تا چند دقیقه از فاصله نزدیک خیره میموند بهم و حتی وانمود کرد رفته!
منم این قدر لو رفتم تا استاد شدم...
دستش رو دور کمرم حس کردم
هیچ صدایی نمیومد
من رو آروم بر گردوند سمت خودش
خرس رو کنار زد و چون برقا خاموش بود خدارو شکر براثر تابش نور پلکام نلرزید و طبیعی تر بود
داغی نفساش رو نزدیک صورتم حس میکردم...نزدیک بود
خیلی نزدیک..
قلبم دیگه داشت منفجر میشد
دستش رو روی مانتوم حس کردم داشت دکمه هارو باز می کرد
دستش دور کمرم پیچید و کمی بلندم کرد و آستین مانتوم رو از تو دستم خیلی آروم دراورد...خیلی با خودم کلنجار میرفتم که چشمام و باز نکنم
خیلی دوست داشتم ببینمش
از سیاهی متنفر بودم...از این ضربان قلب متنفر بودم
مانتوم رو کامل در اورد و خداروشکر زیرش بولیز داشتم
کشیده شدن شال رو
رو گردنم حس کردم.
نفساش هر لحظه داغ تر و تند تر میشد
من رو آروم کشوند سمت خودش...خدایا یه قدرت بده از شدت هیجان نمیرم...دارم میترکم!
حس کردم دراز کشید و سر منم گذاشت رو بالشت
نمیتونستم چشمام رو باز کنم اما حدس میزدم کنارم رو به سمت من دراز کشیده.
وقتی مطمئن شدم که دوباره داغی نفساش رو، رو صورتم حس کردم.
دستش رو آروم رو موهام کشید و انگشت شصتش رو شقیقه ام حرکت میکرد و باعث میشد خوابم بگیره.
صداش رو بلاخره شنیدم:
-میخوای قرص خواب برات بیارم خوابت ببره؟
قلبم از حرکت ایستاد و ناخداگاه چشمام باز شد و اولین چیزی که دیدم چشمای سرخ و بی روحش بود
-خب...حالا که بازی تموم شد...بگو ببینم واسه چی بدون اجازه من سوار ماشین مهراد شدی؟
قلبم کاملا ایستاده بود...تمام مدت فهمیده بود که بیدارم...
romangram.com | @romangram_com