#پانتومیم_پارت_252
-ببخشید مامان...شرمندم،فردا حتما هرجور شده تا بابا رو مرخص کنید میام.
مامان با گریه نالید:
-خوبه باز جواب فامیل رو میدم همش میپرسن آرام کو...آیلین کو؟
دست امیر درد نکنه خوب بهونه ای دستمون داد برای نبود آیلین
حالا تورم باید بگم پات این طوری شده
پوزخند رو لبام نقش بست و...هیچی جز حرف فامیل مهم نبود!
-مراقب خودت باش، امیرم از صبح بیمارستان بود نگفته بود پات این طوری شده...گفت خسته بودی نخواسته بیای و خودش اومده.
بیچاره شب رو این جا موند صبحم تا بعد از ظهر این جا بود...
بعد گفت میره خونه..حتما اون موقع پات آسیب دیده آره؟
خشک شده به آینه روبه روی تخت زل زدم
امیر از دیشب رفته بود بیمارستان!؟
پیش پدر و مادر دختری که تمام مدت بهش دروغ گفته و مثلا نقش بازی کرده!
اگر امیر عاشق نبود...
اگر امیر بهترین نبود...
پس چی بود!
نفس خسته ای کشیدم و غم زده گفتم:
-آره مامان...من فردا میام،مراقب بابا باش.
-مراقب خودت باش مادر
به پاتم فشار نیار.خدافظ.
تماس و قطع کردم و با دو دست سرم و گرفتم و چشمام رو بستم
خم شدم و تو همون حالت سرم رو، رو یکی از کوسن های دایره ای شکل تخت گذاشتم و با اون دستم خرس بزرگ و پشمالویی که کنار تخت بود رو کشیدم سمت خودم و محکم بغلش کردم
چشمام رو بستم و سرم رو پشت سر خرس پنهون کردم و تا لحظه آخر که خوابم ببره سعی کردم گریه نکنم...و موفق شدم.
باشنیدن صدای باز و بسته شدن در اتاق لای پلکام رو آروم باز کردم.
اما چون خرس جلوی صورتم بود نتونستم چیزی ببینم
خواستم خرس رو از روم کنار بزنم اما گرمای دستی که پشت گردنم کشیده شد باعث شد چشمام تا اخرین حد ممکن باز بشه.
نفسام منقطع شده بود
گرمای دستا کنار رفت و تخت بالا پایین شد و از روی تخت بلند شد و صدای دور شدن قدماش رو که شنیدم زود خرس رو کنار زدم و با چشمای
خواب آلودم به امیر نگاه کردم رفت سمت در و کلید برق رو زد و برق رو خاموش کرد تا خواست بچرخه زود چشمام رو بستم و دوباره خرس رو جلوی صورتم گرفتم تا نفهمه بیدارم.
کاملا اجیر شده بودم و فقط میخواستم بدونم چرا دستش رو، رو گردنم کشید.
romangram.com | @romangram_com