#پانتومیم_پارت_251
به سمت اتاق خواب رفت و آروم من رو روی تخت گذاشت و بعد در حالی که به سمت راست میرفت کوله رو از رو شونه هاش برداشت
کلید برق رو زد و اتاق که تو روشنایی غرق شد تونستم واضح ببینمش
چشماش دوباره سرخ و موهاش در هم...
خیره نگاهم کرد و نگاهش به پاهام خیره موند
شلوارم رو تا زده و قد هشتاد شده و تا مچ پام باند پیچی شده بود
توقع داشتم چیزی بگه...حرفی بزنه!
ولی هیچی نگفت فقط نگاه خیره اش رو ازم جدا کرد و از اتاق خارج شد
دستام مشت شد و به روتختی چنگ زدم
درست چند لحظه بعد صدای بسته شدن در خونه رو شنیدم و محکم چشمام رو بستم.
با بغض غریدم:
-حق نداری گریه کنی...گریه نکن...نکن!
دندونام رو، رو هم سابیدم و خیز گرفتم و از تو کولم گوشیم رو دراوردم
چند بار نفس عمیق کشیدم تا صدام صاف بشه...رد بغض رو از صدام پاک کردم و شماره مامان رو گرفتم
بعد چهار تا بوق صداش رو شنیدم
-الو مامان
صدای آروم و گرفته اش رو شنیدم:
-آرام؟ دختر تو کجایی! نباید بیای به بابات سر بزنی؟
چند بار پلک زدم
به کل یادم رفته بود بابا رو فردا مرخص میکنن...نه امروز!
واسه چی امروز رفته بودم خونه!
اون قدر حالم بد بود و داغون بودم همه چیز رو قاطی کرده بودم
-مامان...از بابا عذر خواهی کن،من اتفاقی ظرف از دستم افتاد شکست شیشه رفت تو پام
با امیر بیمارستان بودیم و بخیه خورده پام...
همین طوری یه بند داشتم تعریف میکردم و اصلا حواسم نبود که نباید مثل خودم رفتار کنم و رُک باشم و ...
صدای جیغ خفه مامان باعث شد بزنم به پیشونیم
-چیکار کردی با خودت؟ نمی دونم جوش تو رو بزنم...آیلین رو بزنم...بابات رو بزنم...همتون جوش و غصه هاتون رو ریختین سر من!
این رو با صدای لبریز از بغض گفت
بهونه ام جور شده بود هم میتونستم خودم رو خالی کنم هم میتونستم شبیه آرام دیده بشم
بغضم بالا اومد و با بغض نالیدم:
romangram.com | @romangram_com