#پانتومیم_پارت_241

نفسم بالا نمی اومد کمرم رو به دیوار تکیه دادم و صدای باز شدن در ماشینی رو از پشت سرم شنیدم و چشم چرخوندم و یهو بازوم به شدت کشیده شد و تو آغوش کسی محکم پرت شدم
شالم از سرم افتاده و وحشت زده با ته مونده توانم تقلا کردم
-ولم کن...
تقلاهام اثر کرد و ولم کرد خواستم سرش جیغ بزنم که با دیدن چشماش همون نیمچه توانمم ازم گرفته شد و کم مونده بود بیفتم که دستاش دور کمرم پیچید
-مهراد!
این رو با بهت گفتم
نگاه بهت زدش تو صورتم‌ میچرخید.
-آیلین
بهت زده نگاهش کردم...شناخته بود
حتما به خاطر تیپم و موهای بیرون زده از شالم
بی آرایشیمم به حال بدم ربط داده بود!
یک قدم به عقب برداشتم و کامل چسبیدم به دیوار و نالیدم:
-ا..اشتباه گرفتی
گیج نگاهم کرد و برای لحظه ای امید از چشماش رفت مثل آرام با لکنت گفتم:
-م...م...من آرامم
مهراد خشک شده دستش رو از دور کمرم برداشت و خیره به چشمام عصبی گفت:
-اما تیپت...
بین حرفش پریدم و مظلومانه گفتم:
-ا...این لباس رو آیلین برام خریده بود دلم براش تنگ شده بود پوشیدمش بعدشم اخلاقم بعد ازدواج خیلی عوض شده...چرا نمیفهمی،آ...آیلین به خاطر تو فرار کرده و برنمی گرده؟
با غم نگام کرد و خشم از چشماش پر کشید
دستش رو به دیوار کوبید و کلافه نالید:
-خسته شدم...شب و روز دم خونتون پلاسم
تا شاید بیاد و ببینمش...بگم غلط کردم
بگم معذرت میخوام...بگم که شنیدم اسم پسر داییش روشه و ترسیدم از دستش بدم
منم بغضم گرفت
ادم‌ میتونه هم زمان دو نفر رو دوست داشته باشه!
شبیه مردای دو زنه که ادعا میکردن عاشق دو تا زناشونن و نمیتونن یکی رو انتخاب کنن!
وضعیت عشقی کثیفی بود که بهش دچار شده بودم
هم مهراد رو دوست داشتم...هم امیر
هم از مهراد متنفر بودم...هم از امیر!

romangram.com | @romangram_com