#پانتومیم_پارت_240

کلافه دوباره به گوشیم زل زدم بعضی ادما با یه لبخند میتونن یه حس بهتر بهت بدن
کاش بیشتر به هم لبخند بزنیم...
سرم درد گرفته بود آهنگ بعدی از شروین بود
خواستم از اینستاگرام بیام بیرون که با دیدن پست بعدی چشمام ریز شد
عکس خواننده معروفه بود
فریاد آتشزاد!
بازوی یه دختر مو طلایی تو دستش بود و وسط خیابون بودن و انگار داشتن دعوا می کردن
تیتر خبر رو خوندم
(خبر طلاق و جدایی فریاد آتشزاد و همسرش نیاز آرام سد بمب اخبار این هفته نروژ و ایران رو شکست!)
چشمام گرد شد...اینا ام دارن جدا میشن!
چشمشون زدم هی گفتم خوشگلن به هم‌میان خوشبختن حالا دارن جدا میشن
ابرو بالا انداختم تو عکس یه پسر و دخترم کنارشون ایستاده بودن
پسره رو فوری شناختم
همون نقاش معروفه بود که یک سال دنبالش بودم
چشمای خاص و آبی رنگی داشت که میشد راحت شناختش
ولی دختره کنارش رو که آشفته داشت به به بقیه نگاه می کرد رو نشناختم
بیخیال شونه ای بالا انداختم و از اینستاگرام خارج شدم این سلبربیتی هارو نمیشه از کارشون سر در اورد
امروز خوبن فردا بدن
مثل برد پیت و انجلینا جولی!

بلاخره بعد سه بار اتوبوس نشستن با اون‌ پای علیل رسیدم به سر کوچمون
آروم آروم و لنگون لنگون به سمت خونه میرفتم
باید بابا رو میدیدم و از طرفی امیرم که نبود
شدت سوزش پاهام به حدی رسیده بود که دیگه نمیتونستم قدم بردارم
حس می کردم کف کفشم خیس شده
از طرفی ام گرسنگی و اون همه اتوبوس سوار شدن باعث شده بود حالت تهوع و سرگیجه بگیرم
دست راستم رو به دیوار تکیه زدم
اگه با این وضعیت میرفتم خونه که بد تر دقشون میدادم
نمی گفتن چرا پات خونیه؟ چرا امیر نیاوردتت؟
امیر کجاست؟ اصلا اگه فامیلا اون جا باشن چی؟ بازم بی فکر و از روی کلافگی تصمیم گرفته بودم!

romangram.com | @romangram_com