#پانتومیم_پارت_242


از مهراد متنفر بودم چون باهام اون کار رو کرد
از امیر متنفر بودم چون ارام رو دوست داشت
چون ازم بی دلیل بدش میومد
من عضو بدبخت این بازی بودم
از اونا که از اول معلومه میبازن و نقش نخودی رو دارن
کلافه نگاهش کردم و گفتم:
-برو پی زندگیت و...ولش کن
برگشت سمتم و چشماش زیادی
غمگین بود
-شما دخترا مفهوم دوست داشتنِ پسرا رو نمی فهمید..ما ممکنه صد تا دختر رو بازی بدیم و عاشق نشیم...ولی اگه عاشق یکی بشیم
اگه یکی رو بخوایم باقیش دیگه دست ما نیست
نه فراموش میشن...نه هیچ چیز دیگه ای!
خشک شده نگاهش کردم
دستم رو از دیوار جدا کردم
-م...من باید برم
سر برام‌ تکون داد که نگاهش به پایین خیره موند
نگاهش رو دنبال کردم
آل استارم انگار رنگ عوض کرده بود رد خون رو میشد دید حتی ردش رو زمینم جا مونده بود
-از پات خون‌ میاد؟
هول شده سر بلند کردم
-نه
خواستم عادی قدم بردارم و ازش دور بشم
اما تا دو قدم برداشتم لنگ زدنم شروع شد و سوزش خیلی بد تر از قبل شده بود.
چشمام رو بسته و با هر نیمچه قدم لبم رو گاز می گرفتم
-صبر کن آرام
با سه قدم بلند بهم رسید و با سر به پشت سرم اشاره کرد
-پشتت رو ببین
برگشتم رد خون خیلی کم رنگ روی آسفالت دیده میشد
یه زن با بچه ای که به بغل داشت از کنارمون رد شد و نگاه بدی بهمون انداخت

romangram.com | @romangram_com