#پانتومیم_پارت_216
💢 این داستان ادامه دارد...
👇لینک پارت اول
https://t.me/roman_marjan/2464
⬇️🔺JOiN
♥️♦@Roman_Marjan ♦♥️
📝♦️ #پانتومیم ♣️
🔵#part_116
عمه دستمال کاغذی مچاله شده رو توی دستش جابه جا کرد و همچنان از شب عروسی موهاش ویو شده بود
-آرام جان عمه...تو بگو چیشده؟
نگاه تارم رو به چشمای عمه دوختم چشمام حالتش خیلی شبیه عمه بود
اون قدر سرم درد می کرد و اون قدر گیج بودم که نمیتونستم برای دروغ گفتن تمرکز کنم
-خیلی سریع مراسم و جشن رو گرفتیم...استرسشون زیاد بود خیلی دنبال کارا بودن امروز یهو قلبشون گرفته اتفاقا ما هم داشتیم با آرام میرفتیم خونشون
بهت زده برگشتم و امیر خیلی خونسرد داشت دروغ به هم میبافت!
و چه خوب که بود!چون اون قدر جدی و مطمئن جوابشون رو داد که ساکت شدن.
زن دایی فضولی رو به حد اعلا رسوند و گفت:
-اون وقت آیلین کجاست!؟
دوباره پیشونیم رو ماساژ دادم و حالا چی بگم؟
امیر متفکر گفت:
-عزیزم مگه فامیل خبر ندارن؟
سرم رو تیز بلند کردم و نگاهش کردم
چشمام گرد شده بود...از شدت شوک و ترس زبونم گرفته بود
romangram.com | @romangram_com