#پانتومیم_پارت_215
کسایی که جز دایی چشم دیدنشون رو نداشتم.
باز خداروشکر شعور نداشته زن عمو رسیده و دختراشر و نیاورده بود.
اما همون پسرشم برا هفت پشتم بس بود و خداروشکر تنها مزایای این که جای آرام ،خودم رو جا زده بودم این بود که فاضل قفلی نمی زد بهم!
شقیقه هام رو با انگشتام ماساژ میدادم و خاله و دخترش هدیه روبه روم نشسته بودن و مدام به من و امیر نگاه می کردن.
مامان اولین نفری بود که رفت ملاقات بابا و بعدش من بودم اونم چون ضروری بودیم
اما ساعت ملاقات برای بقیه سه چهار ساعت دیگه بود و اومدن این همه آدم الکی بود
فقط راه رو رو سرشون گذاشته بودن و با سوالاشون داشتن مغزم زو میجوییدن
واقعا الان به آیلین بودن احتیاج داشتم تا دهن همشون رو گِل بگیرم که این قدر نپرسن چیشده!
شوهر خاله ام، آقا محمد رضا بود که دست به جیب راه میرفت و در حالی که سرش رو میخاروند گفت:
-این مرد رو شیر از پا
نمی انداخت،حتما یه چیزی شده شما ام که هیچی نمیگید؟ بابا ما همه خانواده ایم چرا چیزی نمیگید؟
مغزم داشت منفجر میشد و تنها عموم که با زن و بچش و دو تا بچه چهار و شیش ساله پاشده بود اومده بود و صدای بچه هاش یه لحظه ام قطع نمیشدن از ته راه رو گفت:
-اصلا کو آیلین؟ بعد عروسی اصلا ندیدیمش! باز کدوم گوریه که تو این وضعیت نیست!
زندایی نیشخندی زد و چادرش رو جلو تر کشید و گفت:
-وا اقا حسام آیلین رو نمیشناسی؟ ماشالله برو بیایی داره...معلوم نیست کجا میره کی میاد!
لپم رو از داخل گاز گرفتم
فکر نکنم تا حالا کسی حال من رو تجربه کرده باشه.
مثل مرده هایی بودم که روحم میدید دارن بعد مرگم چه بلایی سر آبرو و همه چیزم میارن
در همون حد بدبخت بودم!
نه آرام روحیه جنگده و زبونی دراز داشت که ازم حمایت کنه که الان به جای آرام از خودم حمایت کنم
نه میتونستم داد بزنم زنیکه دلمه...جلو چشمم داری واسم پرونده میسازی؟
همین زن عمویی که هر لحظه میگه کاش نماز ظهرم رو میخوندم و قضا شد...داره آبروی من رو میبره و...
شایدم منم میتونستم مسلمون خوبی باشم...
البته اگر چهره واقعی بعضی از مسلمونا رو نمیدیدم!
پاهام رو تند تند تکون می دادم و فاضل کلافه گفت:
-مامان!
مامانش چشم غره نثارش کرد و فاضل جان عاشق پیشه ام مثل ماست خفه شد!
بعد مامان میگه برای رویا بافی و پول زن فاضل نمیشم...نه...من به خاطر این که مثل شله زرد وا رفته است زنش نشدم!
romangram.com | @romangram_com