#پانتومیم_پارت_214

و صداش که همچنان ته خنده توش دیده میشد با صدای قدماش در هم امیخته شده بود.
دستای امیر محکم دور کمرم پیچیده شده بود و چرخی زد و من با خوشحالی گریه می کردم
-چیزیش نشده...حالش خوبه
-باشه آرام جیغ نزن
صداش جایی کنار گوشم لحظه ای انگار دست انداخت دور گردنم و پرتم کرد به دنیای واقعی!
من چرا این طوری تو بغل یه نامحرم غریبه ام!
چرا مثل کوآلا از کمرش رفتم بالا!
فوری پام رو از دور کمرش باز کردم و دستای اونم شل شد و پریدم پایین‌
سرم پایین بود و اون آروم شالم رو دوباره انداخت روی سرم.
صدای آروم و کلافش رو در حالی که موهام رو زیر شالم فرو میکرد
شنیدم:
-من آخر موهات رو از ته میزنم
بهت زده سرم و بلند کردم که جدی به چشمام زل زد و گفت:
-ولی یه جوریه...
گیج نگاهش کردم
-از این مدلی شدنت از طرفی خوشم میاد...
این که همش مثل قبل ساکت نیستی...
از این که این طوری صدام میزنی...بامزه شدی ازدواج روت یه تاثیرایی داشته که برام جالبه
خشک شده نگاهش میکردم
از مدلم خوشش اومده بود!
این بار نه از آرام...از مدل من خوشش اومده بود
قطعا باید این روز و ساعت رو توی تقویمم یاد داشت کنم و هر سال این روز رو جشن بگیرم!

📝♦️ #پانتومیم ♣️

🔵#part_115

بابارو آوردن توی بخش و مامان اون قدر خوش حال بود که فوری زنگ زده بود به خاله تا مواد شله زرد رو که نذر کرده بود بخرن
و بله...فامیل فهمیدن بابا سکته رو رد کرده و چشم که به هم زدم بیشتریا اومدن!
از جمله افرادی دوان دوان خودشون رو رسونده بودن دایی و خانواده اش بودن

romangram.com | @romangram_com