#پانتومیم_پارت_217
همه کنجکاو نگاهش کردن و عمه دوباره اشکاش رو پاک کرد و نگران گفت:
-چیشده؟
امیر چشم از نگاه ترسیدم گرفت و رو به جمع گفت:
-به آیلین یه پیشنهاد کاری داده بودن توی ترکیه برا اموزش نقاشی و گریم،مسابقه بود قبول شد به خاطر عروسی ما مونده بود و تا شب عروسی صبر کرد بعد جشن خداحافظی کرد باهامون مستقیم رفت فرودگاه
معلوم نیست کارش تا کی طول بکشه.
چشمای من اون قدر گرد شده بود که به آستانه پریدن به بیرون رسیده بود!
جمله برگام ریخت کاملا در وصف حال من تو این لحظه ساخته بودن
یه جوری دروغ گفت...مرحوم پینوکیو دماغش افتاد!
زندایی بهت زده گفت:
-یه دختر نوزده بیست ساله پاشده تنها رفته کشور خارجه!
امیر لبخندی زد و گفت:
-تواناییشو داره...شما ام میتونی برو
چشمام که تازه داشت به حالت عادی برمیگشت دوباره گرد شد
دایی اخم کرده به امیر نگاه کرد و سرفه ای کرد و زندایی قرمز شده و اخم کرده سرش رو برگردوند
به یک خر! اگر یک کامیون تیتاب میدادن...
اندازه من خوشحال نمیشد
جوری که میخواستم امیر رو از خوشی گاز بگیرم
خیط شدگیشون به حدی بود که
علاقمند بودم پاشم وسط راه رو بیمارستان بابا کرم برقصم.
💢 این داستان ادامه دارد...
👇لینک پارت اول
https://t.me/roman_marjan/2464
⬇️🔺JOiN
♥️♦@Roman_Marjan ♦♥️
romangram.com | @romangram_com