#پانتومیم_پارت_188

-آفرین بخند...آرامِ من باید بخنده...برای من!
خنده ام از بین رفت و بغض سیب شد تو گلوم
آرامِ من...! من دارم گولش می زنم!
یه عوضیم که دارم یه پسر عاشق و خوب رو گول میزنم؟
امیر روانی بازیاش برای من بود،غد بازیاش برای بقیه بود سگ شدناش برای همه بود...
همه غیر از آرام...و حالا این رو با همه وجودم میفهمیدم که اون رفتار غدی و خشنش فقط با من بوده و مهربونیاش برای عشقش
طفلی امیر!
پسری که سگ شدناش برای بقیه هست و مهربونیا و خندش برای عشقش و نباید از دست داد...
باید گذاشتش رو طاقچه دلت تا ابد بهش زل زد.
بیچاره امیر که گیر ما دوقلو ها افتاده
آرام و مهراد گند زدن به زندگی ما دوتا و حالا منم دارم این گند رو بد تر
می کنم!
امیر از اتاق خارج شد تا لباسم رو عوض کنم و نشستم رو تخت...

***
به ظرف کاچی جلوم زل زدم و چشمام گرد شده بود
امیر که فقط بلند بلند هرهر می خندید!
عصبی نفس عمیقی کشیدم تا نزنم تو سرش
با چهره مظلومی گفتم:
-نخند!
باز خندید و دستام زیر میز مشت شد...شیطونه میگه بزنم تو سرشا
مامان امیر صبح اومده بود خونمون و...
خونمون؟ نه...اومده بود خونه امیر و برام کاچی اورده بود برای شب بعد عروسی!
رسما برگام ریخته بود و امیرم به زور جلو مامانش خندش رو کنترل کرده بود
می دونستم‌ مامان چرا تا الان نیومده
حتم داشتم دارن دنبال من می گردن...
آیلین! و خبر ندارن این آرامه که رفته نه من
و حتما نخواستن من رو بعد شب عروسیم نگران کنن و خبر گم شدن آیلین که خودم باشم رو بهم ندادن!
نیشخند زدم و چند قاشق از کاچی جلوی مامان امیر خوردم و کمی مادرانه خرجمون کردن و آخر با سپردن امیر و...از خونه خارج شد
و امیر حالا که مامانش نبود هی به لپای پر شده من از کاچی نگاه می کرد و می خندید.

romangram.com | @romangram_com