#پانتومیم_پارت_189
کلافه داد زدم:
-عه امیر نخند دیگه
لحنم زیادی لوس و ماست بود...
خب می خواستم شبیه آرام باشم دیگه!
به خودم اگر بود که ظرف رو تو حلقومش فرو می کردم.
برام سرتکون داد و گفت:
-باشه باشه...
هم زمان مشغول بازی با پاسوراش شد
از پشت میز بلند شدم
پشت کاناپه ایستادم
تند تند بُر می زد و پاسورا رو جابه جا می کرد
خیلی جالب بود!
-میخوای بازی کنیم؟
با ترس هینی کشیدم و گفتم:
-چه جوری فهمیدی پشتتم؟
خندید و گفت:
-بیا
بهت زده رفتم رو به روش روی زمین نشستم و چهار زانو زدم
شروع کرد دوباره به بر زدن و گفت:
-خب!
هم زمان پاسورا رو شبیه باد به زن درست کرد و سمتمگرفت و گفت:
-تو ذهنت یه عدد زوج انتخاب کن و یه عدد فرد و یه عکس
لپم رو باد کردم و متفکر به برگا زل زدم و بدون نگاه کردن بهشون برای این که رد چشمام رو نزنه گفتم:
انتخاب کردم
سرباز دل و هشتِ خاج و سه خشت
به چشمام زل زد و دوباره بر زد و تند تند برگارو روی هم قطار می کرد
برگا همین جوری رو هم بودن و یکی یکی از لای پاسورا بدون دیدنشون یه کارت کشید بیرون.
سه تا کارت کشید بیرون و چپه گذاشت رو زمین با لبخند گفت:
-برای تو
خیره به چشماش با اخم برگه هارو برگردوندم.
romangram.com | @romangram_com