#پانتومیم_پارت_187
خشک شده بود و چشمای بسته شده اش آروم و یهو باز شد و سریع و جدی گفت:
-چی؟
لکنت وار درست مثل آرام مظلومانه گفتم:
-م...من فوبیا دارم
امیر به موهاش چنگی زد و آروم و خشن گفت:
-از چی می ترسی؟
آب دهنم رو قورت دادم و با استرس گفتم:
-ر...رابطه...برای همین با هیچ پسری نبودم...برای همین قبولت نکردم،من
نمی تونم به کسی نزدیک شم.
هول شده هر پرت و پلایی که تو گوگل خونده بودم رو تحویلش می دادم.
-ممکنه از ترس تشنج کنم یا تب یا غش و خیلی چیزای دیگه
امیر خیره به چشمام چشماش رو ریز کرد و گفت:
-چرا تا الان نگفتی؟
مثل آرام مظلومانه چونه لرزوندم و آرومگفتم:
-ترسیدم
یهو بلند داد زد:
-مگه هیولام؟
از دادش هم زمان هم ترسیدم هم عصبی
جاش بود با پشت دست می کوبیدم تو دهنش تا سرش داد نزنم اما باید به ایفای نقشم ادامه می دادم.
-ن...نه،ب...ببخشید
به موهاش چنگ زد و گفت:
-فکر کردی برای من رابطه مهمه؟
هم زمان صورتم رو قاب گرفت و خم شد به چشمام زل زد و آروم گفت:
-بیشتر از هر آدمی تو دنیا می خوام همه چیت مال من باشه...ولی تا وقتی خوب نشی امکان نداره بهت دست بزنم
چشمام این بار واقعی اشکی شد...کاش مهرادم مثل تو بود امیر!
لبخندی زد و گفت:
-میریم پیش دکتر درمان میشی بعد حسابت رو میرسم
چشمام گرد شد و نیشخند بامزه ای زد و ازم فاصله گرفت و گفت:
-از این به بعد خواجه ام خوبه؟
با بغض خندیدم و موهام رو ناز کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com