#پانتومیم_پارت_180
می دونست داره به آرامش نصیحت های مادرانه آخرش رو میکنه.
زهرا خانوم جلوش ایستاد و لبخند زد و خم شد و گونه مادرش رو بوسید و زهرا خانومگفت:
-مراقب عروسم باش دستت امانته
امیر لبخند زد و سرتکون داد و آقا مهدی دست رو شونه اش انداخت و گفت:
-مراقب باش پسرم،دیگه مرد شدی!
امیر نیشخند زد و چشم چرخوند و بابای آرام داشت با آرام حرف میزد و چرا آیلین نیست؟
نصیحت ها به پایان رسید و هر چهار نفر از دختر و پسراشون جدا شدن و با سینه ای پر از غم و خوش حالی به سمت خونه هاشون برگشتن و امیر در خونه رو باز کرد و از این لوس بازی های بغل کردن عروس تا خونه خوشش نمی اومد.
در خونه رو که باز کردن ارام که بار ها خونه چیده شده رو دیده بود بدون این که براش جذابیتی داشته باشه با خستگی کفشاش رو در اورد و امیر کتش رو دراورد و کرواتش رو شل کرد و خیره به آرام چشمکی زد و گفت:
-من میرم حموم ده دقیقه ای میام،بعد کمکت می کنم لباست رو دربیاری
آرام بغ کرده لب گزید و اروم سر تکون داد و امیر لبخند به لب سوت زنان وارد اتاق خواب شد و حولش رو برداشت و چشم از تخت پوشیده شده از گل برگ رز گرفت و با لبخند وارد حمام شد.
لباس عروسش رو به چنگ گرفت و تا صدای شیر آب رو شنید با سرعت به سمت کیف دستیش رفت و گوشی رو از داخلش بیرون کشید و شماره گرفت و گوشی رو نگران و وحشت زده به گوشش چسبوند.
-الو
تا صداش رو شنید روی کاناپه نشست و خیره به لباس عروس تنش با صدای آروم و استرس زده گفت:
-الو...آرام؟ آیلینم...تونستی با پوریا بعد عروس کشون فرار کنی؟
***
9ساعت و ۲۴ دقیقه قبل...
وارد سالن شدم و آرام روی صندلی نشسته بود و نیایش داشت تاجش رو درست می کرد.
آرام بلند شد و با لبخند گفتم:
-امیر اومد
آرام کلافه سر تکون داد و نیایش شالش رو انداخت سرش و در باز شد و لبخند مضطربم رو حفظ کردم و سر چرخوندم و با دیدن فرد روبه روم لکنت وارانه گفتم:
-پ...پوریا!
نیایش متعجب گفت:
-این که داماد نیست! لیلا...آقا بفرمایید پایین
پوریا دستاش رو از جیب شلوار کتون مشکیش در اورد و بی توجه به لیلا که سد راهش شده بود جلو اومد چشماش سرخ و موهاش به هم ریخته بود.
آرام زد زیر گریه و بغض کرده گفت:
-این جا چی کار می کنی؟
پوریا با گریه نالید:
romangram.com | @romangram_com