#پانتومیم_پارت_181

-اومدم قبل رفتنم با لباس عروس ببینمت
نیایش با چشمای گرد شده بازوم رو گرفت و گفت:
-چه خبره؟
اون قدر مبهوت بودم که جوابی بهش ندادم.
سر برگردوند و کلافه رو به لیلا گفت:
-لیلا درای اصلی رو ببند حواست به بچه ها باشه مشتری ها این سمت نیان
لیلا سر تکون داد و فوری از سالن خارج شد و در کشویی و سفید رنگ رو بست
آرام با گریه هق زد:
-لعنتی گفتم برو...چرا اومدی؟
پوریا بغض کرده چند قدم جلو اومد و یهو بازوی آرام رو گرفت و کشیدش بغلش!
بهت زده رفتم‌ جلو و داد زدم:
-ولش کن
مردونه با بغض نالید:
-فقط دو دیقه!
اخم کردم و با استرس گفتم:
-الان امیر میرسه!
گوشی آرام رو میز ویبره رفت و دوییدم سمتش صفحه رو باز کردم.
متن پی امی که امیر فرستاده بود رو زیر لب خوندم
(عزیزم یکم ترافیکه تا نیم ساعت دیگه اون جام)
نفس عمیقی کشیدم و خدارو شکر!
برای همین دیر کرده بود
ارام تو بغل پوریا گریه می کرد و خداروشکر آرایشش ضد آبه!
بازوی آرام رو کشیدم و از پوریا جداش کردم.
-بسه تمومش کنید
رو به پوریا که سرخ شده و چشماش پر اشک بود غریدم:
-برو از این جا آبرو ریزی راه انداختی
آرام سر پایین انداخت و پوریا با بغض گفت:
-من برای همیشه دارم‌ میرم...بدون تو آرامم دارم میرم...همه زحمتایی که برای جفتمون کشیده بودم رو از بین بردی.
عصبی داد زدم:
-بسه برو

romangram.com | @romangram_com