#پانتومیم_پارت_178
-قطع نکن توروخدا
با شنیدن صدای مهراد یه چیزی به وجودم چنگ زد و بغض کرده به روبه روم زل زدم.
-آیلین...من دوست دارم...الانم از شمال برگشتم آخر شب بعد عروسی با بابات حرف میزنم میگم که رابطه داشتیم و میام خواستگاریت...همش تقصیر اون پسر دایی آشغالته که تو عقد کنون گفت میخواد باهات ازدواج کنه...منم خوره افتاد تو سرم خواستم مال من بشی،به باباتم امشب میگم زن من شدی اونم مجبوره باهاش کنار بیاد
ناباور و با حرص غریدم:
-جنازمم رو دوش تو نمیفته فهمیدی؟
به بابامم هیچی نمیگی خانواده های ما مثل شما اوپن نیستن هرگو..هی بخوریم با لبخند نگاهمون کنن
صدای نیشخند عصبیش رو شنیدم:
-میگم به بابات، بعدشم با من عروسی
می کنی.
با حرص گوشی رو تو مشتم فشردم و غریدم:
-کثافت
تماس رو قطع کردم و گوشی و باحرص انداختم تو کیفم.
دستم میلرزید خدایا اگه به بابا بگه بابام رسما سکته میکنه، آبروم میره بعدشم می کشتم!
خدا لعنتت کنه مهراد...
یکی از دخترای سالن با لبخند اومد بیرون و گفت:
-داماد اومد
سر تکون دادم و با استرس رفتم داخل.
***
امیر با دست گل جلوی در ایستاد و منتظر به دویست و شیشِ علی تکیه زد.
ماشین دوستش رو گل زده بودن و حالا با اون کت شلوار سرمه ای جذب اندام خوش فرمش و موهای حالت داده شده بی نقص شده بود.
آرام که آروم و با طمانینه از پله ها به کمک نیایش پایین اومد نگاهش میخ صورتش شد
چشمای خمار و قهوه ای و مژه های بلندش...
صورتش با اون آرایش شیک و قشنگش خیلی معصوم و دلبر شده بود.
لبخند زد...برای اولین بار بدون نیشخند!
آیلین کناری ایستاده و حتی توجه نکرد آیلین چه آرایشی داره و چی پوشیده
آرام که بهش
رسید با لبخند کمی کلاه شنل رو بالا زد و به چشماش زل زد و گفت:
-عروسک کوچولوی من!
آرام خجالت زده لبخند زد و چرا حس میکرد لبخندش پر استرس و پر از غمه؟
romangram.com | @romangram_com