#پانتومیم_پارت_177
-خودت رو جمع و جور کن الان معین و مامان شک می کنن
با پشت دست اشکاش رو پاک کرد و هقهقه کنان گفت:
-من خیلی بدبختم
با حرص اما آروم گفتم:
-بدبخت تر از تو منم،ولی بلد نیستم مشکلاتم رو بدم بقیه حل کنن و زار بزنم
خودت رو جمع کن!
کشیدمش سمت خونه و اون سعی
می کرد گریه نکنه.
خدا لعنتت کنه پوریا...الان وقت اومدن بود؟
همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد.
انگار همین دیروز بود که برای اولین بار تو صلف دانشکده خوردم به امیر و خبر نداشتم قراره دامادمون بشه! شوهر خواهرم و بزرگ ترین راز دار من!
و حالا تو آرایشگاه پیراهن پوشیده و آماده با
موهای شنیون شده و خیلی شیک جلوی آرامی ایستادم که خیلی خوشگل شده.
آرایشش ملیح و ساده است و گریمه بیشتر
موهاش هم رنگ من شده و خیلی بهش میاد
همون طور که این رنگ به من میادتاجش عجیب دل می بره و دنباله پف دار لباسش خیلی دلبرش کرده
اما نگاهش غمگینه! تا حالا اون قدر غمگینندیده بودمش،حتی از منی که به دست کسی که دوسش داشتم دریده شده و بهم تعرض شده بودم غمگین تر بود!
فکر کنم عشق فرق داره!
من با وجود این که عروس نبودم آرایشم شیک تر و بیشتر بود و موهامم تو سبک آرام بود اما
ساده ترش
نیایش با لبخند و همون مژه هایی که خیلی دوست داشتنیش می کرد نگاهمون کرد و گفت:
-دوتاتون خیلی ناز شدید
و با لبخند دستی به لباس عروس آرام کشید و گفت:
-عروس امشبمونم که عالی شده
آرام حتی نمیتونست لبخند بزنه فقط مبهوت بهمون نگاه می کرد
مامان خیلی وقت بود رفته بود و منم قرار بود الان برم و فقط منتظر بودم امیر بیاد دنبال آرام.
گوشیم رو که به خاطر تماسای مامان روشن کرده بودم زنگ خورد،شماره ناشناس بود
از اتاق خارج شدم و رفتم تو حیاط پشتی سالن و تماس رو جواب دادم:
-بله؟
romangram.com | @romangram_com