#پانتومیم_پارت_169

-ساعت چنده؟
بی حال و لرزون مچ دستم رو برگردوندم و به ساعت لعنتی مهراد زل زدم و بغض کرده گفتم:
-ش...شیش
سر برگردوندم،امیر نبود!
سرم رو چرخوندم و امیر روبه روی مهراد ایستاد و ازش خیلی بلند تر بود
سرش رو کج کرد و گفت:
-یخ بزاری روش و بری داروخونه پمادش رو بگیری زود خوب میشه
مهراد بهت زده گفت:
-چی؟
امیر یهو با سر زد تو دهن مهراد و هم زمان در حالی که با پا به شکم مهراد لگد می زد گفت:
-این
مهراد افتاد زمین و امیر نشست رو سینش و مشتاش رو، رو صورت مهراد فرود میاورد و دلم پیچ خورد و به دسته موتور چنگ زدم و بغض کرده روم رو برگردوندم و هق زدم و دست ازادم رو جلوی دهنم‌ گرفتم.
دلم خنک نمیشد...میمردم دلم خنک نمیشد...
آروم نمیشدم!
صدای مشتای امیر رو میشنیدم زیر دلم تیر کشید و با درد هق زدم.
-ا..امیر
برگشتم و امیر لگدی به پهلوی مهراد زد و مهراد با صورتی پر خون به پهلو افتاد و امیر به سمت موتور اومد و خیره نگاهم کرد و در حالی که دستمال کاغذی از جیبش درمیاورد و دستای خونیش رو پاک می کرد گفت:
-گفتی ساعت چنده؟
بغض کرده گفتم:
-شیش
سر تکون داد و پشتم رو موتور نشست و کلاه کاسکتش رو، رو سرم گذاشت و دستاش رو دو طرفم گذاشت و از بین کمرم دسته هارو گرفت و موتورو رو روشن کرد
مهراد بغض کرده داد زد:
-آیلین...بب...بخشید
امیر داد زد:
-ببند!

نمیشنیدم...دیگه نمیشنیدم...
آیلین چند لحظه پیش روی اون کاناپه سفید و پسته ای جون داد...مرد!‌

امیر دارو هارو گذاشت رو پام و من بغض کرده دستم رو دور شکمم حلقه کردم.

romangram.com | @romangram_com