#پناه_زندگی_پارت_531


-چرا میشه .پس میدونی

-آره میدونم که چی

-اینم میدونی که چند سال پیش قرار بود من جای تو باشم ،من زن علی باشم

-من علی رو اجبار نکردم اون خودش منو میخواست

-اینم یکی از اشتباهات بزرگ علی

-اها بعد تو میگی اشتباه مردم چیه؟ ..شاید علی این ازدواج واشتباه ندونه

-ببین مهتاب تو داری خودت وعذاب میدی...علی طرف خانوادش ..خانوادش هم تو رو دوست ندارن تو میتونی شرایط خیلی بهتری داشته باشی

چشم از این گردتر نمیشد این دختره سلیطه چی داشت میگفت.ازحرص بدنم میلرزید یه لرزش هیستریک ...دندون هام روی هم فشار دادم و گفتم:گورتو گم کن

-مهتاب خواهش میکنم بذار منم شانسم و امتحان کنم

کشیده ای که زدم توی دهنش دلم رو خنک نکرده بود...صدام از حرص مثل جیغ شده بود...

-من زندگیم وبچه ام ودوست دارم علی هم منو دوست داره پس نه من نه علی نمیذاریم دخترهای ول وبی صاحبی مثل شماها خرابشون کنن.به اون خانواده ی نسبتا محترم علی بگو دیگه رنگ ما رو نمیبینن نه علی نه نوه اش که مثلا دوسش دارن...

حدیث پیاده شد ..سرم گیج میرفت واصلا نمتونستم رانندگی کنم..خواستم زنگ بزنم پیمان بیاد دنبالم که دیدم گوشیم نیست توی شرکت جا گذاشتم...دستم وگذاشتم روی سرم وپیاده شدم دنیا دور سرم میچرخید..هه دختره احمق چی فکر کرده بود که من شوهرم وعشقمو دو دستی تقدیمش میکنم...خودمو رسوندم جلوی شرکت دروکه باز کردم برم تو دنیا جلوی چشمام سیاه شد واز حال رفتم....


romangram.com | @romangram_com