#پناه_زندگی_پارت_530

مهتاب

از شرکت اومدم بیرون یه ذره اعصابم خورد بود...آقای دادفر عذرم رو خواسته بود بیچاره حقم داشت...اون وقت دوره دوماه آخر حاملگی رو به من اجازه داده بود که ترجمه هامو و خونه انجام بدم اما الان میخواد که برگردم سرکار اگه نه دیگه کلا نیام وبه عبارتی اخراج...منم قبول نکردم نمیتونم با وجود پناه بیام سرکار..پناه خیلی کوچیک بود واحتیاج داشت من بهش برسم.....

جلوی ماشین با دیدن حدیث ابروهام بالا رفت وبا تعجب نگاهش کردم اومد نزدیکم وگفت:سلام

-سلام

-میخوام باهات حرف بزنم؟

-درچه مورد؟

-میگم

-بشین تو ماشین

نشستیم .دستش ها رو بهم قفل کرده بود وانگار استرس داشت ..لبخندی زدم وگفتم:چیزی شده؟

انگار از لبخندم شیر شد وقیحانه توی صورتم نگاه کرد وگفت:میدونم که از علاقه من به علی خبر داری

میدونستم اما فکر نمیکردم اینقدر بی شرم باشه که بخواد اینجوری مطرح کنه ..اخم هامو به شدت توی هم کردم وبه روبه رو نگاه کردم :خب که چی

-اینم میدونی که خانواده علی هیچ علاقه ای بهت ندارن

-زندگی من به تو مربوط نمیشه

romangram.com | @romangram_com