#پناه_زندگی_پارت_519


-وای خدایا منو این همه خوشبختی محال

-بهتره بریم داخل بچه ها الان قلیون هاشون هم سفارش دادن

-شما که نمیکشی ؟

نگاهی بهش انداختم وگفتم:نکشم ؟

-نه

-باشه نمیکشم

رفتیم داخل ...با این که پیمان خیلی مواظب بود که کنارم نشینه یا دستش بهم نخوره ....اما اون روز در کمال تعجبم اومد کنارم نشست..لبخند از لباش دور نمیشد منم خوشحال بودم بیشتر از این که خوشحال باشم هنوز توی شوک بودم ...خدایا شکرت که منو به آرزوم رسوندی مرسی که منو به عشقم رسوندی ...اما هنوز یه چیزی باعث میشد ته دلم بلرزه ونتونم زیاد خوشحالی کنم...بابام؟اونو چیکار کنم ؟پیمان وبه دامادی قبول میکنه؟اون روی من خیلی حساس فکر نکنم به همین راحتی ها قبول کنه..از پیمان هم مطمئن نیستم کفش آهنی پاش داره ومیتونه به دنبالم بیاد وبه خاطرم هرکاری بکنه....

-چیزی شده غزل؟

اولین بار بود که اینجوری صدام میکرد هرکاری کردم نتونستم نگاه پر عشقمو ازش بگیره لبخندی زدم وگفتم:نه خوبم

-انگار چیزی فکرت ومشغول کرده؟

-نه باباخوبم

ناهار وکه خوردیم از بچه ها خدافظی کردیم ...سوئیچ و گرفتم سمت پیمان وگفتم:تو بشین من سر گیجه دارم


romangram.com | @romangram_com