#پناه_زندگی_پارت_520

اخم هاش توی هم رفت انگار نگران بود گفت:چرا ؟بریم دکتر ؟

-نه نه خوبم چیز مهمی نیست

راه افتاد ..سرم وتکیه دادم به پشتی ماشین ...پیمان گفت:برم خونه؟؟

-نه

لبخندی زد وگفت:کجا برم پس ؟

-دلم میخواد توی خیابون ها بگردیم ..پیمان هنوز توی شوکم

-منم همین طور ..صبح که از خونه میومدم بیرون اصلا فکرش رو هم نمیکردم که اینجوری بشه

-ناراضی ؟

-از خدام بود دیوونه...فردا میرم کارخونه بابات تا ازش اجازه بگیرم

سرم وبرگردوندم طرفش وگفتم:میدونی که ممکنه هر جوابی رو بشنوی ؟

آره اما من پات واستادم به همین راحتی ها کنار نمیکشم

-مطمئن باش بابام هرچی بگه من باهاتم ...حاضرم به خاطرت بیخیالشون بشم

-یعنی چی غزل؟

romangram.com | @romangram_com