#پناه_زندگی_پارت_508

دهنم وکج کردم وگفتم:آره مهتاب سالاری اینجا

مهتاب بالش پناه رو پرت کرد سمتم وگفت:دارم برات آقا پیمان

خندیدم وگفتم:پاشین پاشین بازی کنیم

همه پاشدند رفتم نزدیک خاله وگفتم:نگو نمیای که قاطی میکنم

-پیمان بیخیال من شو ..زن گنده پاشم بیام جفتک بندازم که چی

علی با این حرف پخی زد زیر خنده وگفت :دست شما درد نکنه خاله جون

خاله خندید وگفت:پیمان مامانت تنها میمونه

مامان گفت:نه بابا تنها چی ؟کاری هم نداریم منم نگاتون میکنم

خاله کلافه گفت:باشه بابا

تیم ها که معلوم شد وسطی هم شروع شد ..خیلی باحال بود عموحسن میرفت دنبال توپ ودیگه برنمیگشت ..چقدر با خاله بهش میخندیدم بدجنس خاله به قدری وسطیش خوب وبود که اصلا نمیخورد ....عموحسن توپ رو انداخت غزل سرش رو برگردوند تا توپ بهش نخوره اما کمی دیر برگردوند اون چه شد که نباید میشد...توپ خورد توی دماغ غزل وافتاد زمین

دویدم سمتش وگفتم:غزل،غزل خانم خوبید

درد دماغش باعث شده بود صورتش از درد جمع بشه وچشمهاش خمار ....اما با این حال خندید وگفت:خوبم چیزی نشده ..نگران نشید

عموحسن اومد جلو وگفت:من معذرت میخوام نمیخواستم اینجوری بشه

romangram.com | @romangram_com