#پناه_زندگی_پارت_507
مهتاب رفت نزدیکش وبغلش کرد وگفت:راحت پیدا کردی عزیزم
-آره
احساس میکردم جلوی خاله یه کوچولو غریبی میکنه خاله اومد نزدیک ..گفتم:ایشون خاله ی عزیز من هستند که یه چند روزی اومدند تهران.روبه خاله گفتم:غزل خانم ایشون هستند
خاله لبخند مهربونی زد وگفت:مشتاق دیدار خانم
-خیلی ممنون
-بیا بشین عزیزم غریبی نکن من هم از خودتونم
-اوا نگین این حرفا رو
خاله خندید ..مهتاب که جو وسنگین دید گفت:راستی بچه ها شب همه خونه من دعوتین ها
گفتم:تو خودت اینجایی .برای چی مهمون دعوت میکنی
-اگه منم بهترین شام رو بهتون میدم ..غزل خانم حتما باید بیاین
-دست شما درد نکنه مهتاب جون من شب باید برگردم
-امکان نداره روی حرفم منم اینجا کسی حرف نمیزنه
romangram.com | @romangram_com