#پناه_زندگی_پارت_506
رو به علی گفت:علی زنتو جمع کن وببر
علی لبخندی به مهتاب زد وگفت:خانمم اذیتش نکن
مهتاب:فقط به خاطر علی چیزی نمیگم
-عمرا تو بتونی چیزی نگی
خندید ومشغول آرایش کردنش شد ...یعنی مهتاب شاید میتونست شام نخوره یا دو روز ناهار اما آرایشش رو باید میکرد با این که صورت صاف وخوبی داشت از نظر من وعلی مهتاب اصلا احتیاجی به آرایش نداشت ..زیبایی مهتاب بدون آرایش هم قشنگ تر بود اما انگار مهتاب میدونست وقتی آرایش میکنه چی میشه که دست از این کارش بر نمیداشت ودل علی رو خون میکرد ...
همگی که حاضر شدیم راه افتادیم سمت پارک...پارک خیلی خوشگلی بود من که خیلی خوشم میومد...پیامک دادم به غزل وگفتم:کجایی ؟
-توی راه شما کجایید
-توی پارک..رسیدی بگو آدرس بدم کجاییم
-باشه
نشسته بودیم ومامان داشت جوجه ها رو جابه جا میکرد ...مهتاب وپری و خاله هم که گیر هم افتاده بودند مگه به فک هاشون استراحت میدادند....صدای پیامک گوشیم که بلند شد سریع برش داشتم غزل بود ....بلند گفتم:اوه اوه اومد
مهتاب غش کرده بود از خنده خاله هم خندش گرفت وگفت:باشه خاله چرا ترسیدی ؟
زنگ زدم بهش وگفتم که کجا نشستیم....ماشینش رو که پارک کرد خاله گفت:کل فامیل ما زندگیشون رو بفروشند یه همچین ماشینی نمیتونستند بخرن
اما من اصلا ماشینش برام مهم نبود..با دیدن ما دستش رو تکون داد واومد طرفمون..لبخندی بهم زد وگفت:سلام
romangram.com | @romangram_com