#پناه_زندگی_پارت_509


-خواهش میکنم چیزی نشده

پاشو پاشو بریم اونجا بشین یه ذره حالت جا بیادمامان براش آب ریخت وگفت:بیا مادر این وبخور ترسیدی ؟

-دست شما درد نکنه حاج خانم

مهتاب وپری با علی وامیر رفتند والیبال بازی کنند...ماهم نشستیم جوجه هارو درست کردیم..موقع ناهار من با هزار دوز وکلک کنار غزل نشستم وسعی میکردم جوری که تابلو نباشم بهش برسم ..براش دوغ میرختم ..جوجه کنارش میذاشتم ..هیچ کدوم از کارهام دست خودم نبود اما خب وقتی انجامشون میدادم حس خوبی داشتم

غزل خیلی کم غذا میخورد همون قدری رو هم که خورد کنار کشید وگفت:دست همتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود

مامان:نوش جونت عزیزم شما که هیچی نخوردی ؟

-خیلی ممنون خیلی خوردم..باید یه ذره قدم بزنیم تا هضم بشه

سفره رو که جمع کردیم بلند شد گفتم:کجا میری؟

-میرم یه ذره پارک وبگردم...

-منم بیام؟

خندید وگفت:بیا

غزل رو به همه گفت:کسی نمیاد ؟


romangram.com | @romangram_com